فکر کنم دلم را گم کرده ام!

نمی دانم!

دل من از تپش افتاده است و دیگر به ندای آشنا واکنش نشان نمی دهد... یا آشنایی دیگر نیست؟!

نمی دانم...

این روزها که خود را تنها در حصار سیاهی های نقش شده بر سپیدی اسیر ساخته ام و گمان دارم که می توانم نقشی نو به زندگی زنم... سخت خسته ام!... باز این خاموشی و سکون و فشار ساعت های پیاپی خواندن و باز خواندن...فضا را بر نیشخندهای دلتنگی و بی رنگی باز کرده... کاستی های زندگی را به رخ می کشد.

دلتنگم... 

چرا باید شرمگین باشم از اینکه بگویم دلتنگم...

دل تنگم تنگ هم صحبتی با دوستی اهل دل است... که نیست!

نیست... 

نمی دانم...دل من دیگر با هیچ دلی خو نمی گیرد... یا دلی دیگر دل نیست؟!

غروری مبهم اجازه نمی دهد زبان بچرخانم و بگویم... 

هی آسمان آبی زیبا

هی آفتاب روشن

ای کوه های سپید از برف البرز..

ای قله ی بلند دماوند...

ای صبح گرم...

ای شب سرد...

من... دلم تنگ کسی ... چیزی... جایی شاید... دلم تنگ است...

تنگ آن چه که نمی دانم اسمش چیست؟ رسمش کدام است؟ قرار است بیاید یا نه! رفته است...

می نویسم و خالی می شوم... 

خالی که بشوم...پر می شوم... شاید!... 

می نویسم و پاک می کنم.

می نویسم و گم می کنم.

می نویسم و فراموش می کنم.

آه ای قلم... دستانم را وامگذار...

قلبم را تنها مگذار...

بیا...                   می خواهم در آغوشت اندکی بیارامم...

                                                                    تا بعد.

سلام. 

زندگی گاهی اوقات نه اینکه سخت و غیر قابل تحمل... خسته کننده و کسالت بار می شود. انگار که دیگر حوصله ات از تکرار سر می رود و دلت یک هیجان... یک تنش می خواهد.

از این روست که می گویند انسان؛ آنگاه سالم است که بتواند برای خویشتن تنش آفرین باشد و آدمی هرگز به دنبال سکون و آرامش نیست!

جالب است... ساختار انسان به گونه ای است که آرامش را در تنش می جوید و شادی را در اضطراب!!

عجب تضادی! و همین تضادها بوده است تا به حال که زندگی را "زنده گی" کرده است.

من نیز به دنبال این تنش... این دردسر... این پویایی در جست و جو هستم. 

از کجا بیابمش... آنی را که زندگی ام را "زنده" کند؟ حال آنکه می اندیشم دیگر مثل قدیم نیست که به اندک هیجانی.... روزها می ساختم و شادی ها می کردم.

با تو ام ای دلشوره ی شیرین!

با تو ام ای شادی غمگین!

با تو ام ای غم... غم مبهم!!

هرچه هستی باش ... اما کاش!!

نه!

جز اینم آرزویی نیست.

هرچه هستی باش... اما باش.

یاد مرحوم قیصر به خیر...

بازهم سلام.

اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست

ره رويي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي!


ديگر بس است آنچه از تو غزل خواندم آنچه نوشتم، آنچه بوييدم.

هي آشناي دور از دسترس ، بخدا من تقصيري نداشتم. اما دل همچنان شكنجه مي كند. مي سايد، سرزنش مي كند و گاه به گريه مي اندازد. چقدر بد قلق است اين كودك شش ماهه‌ي عجول. هاي ناصبور من، هاي زود شكننده‌ي نازك، اندكي صبر ... چه ناشكيبا!

اين نا شكيبايي و نازكي از هيبتت مي كاهد. آه كه كاش تواني بود. آه كه كاش قدرتي بود تا مي توانستم لگامت در زنم و مهارت سازم. اميدوارم

آبرويم را نريزد دل.

اگر بگويم اي كاش حتي هاله اي نبود حائل بر كلماتم و رد ياب قلمم مي توانستم بهتر و شفاف تر از آنچه هست بنگارم بد نگفته ام. اما حال بي توجه به تمامي هاله هاي پيدا و پنهان وجودم مي نگارمت. گرچه تو آني نيستي كه من اكنون مي نگارم. تو نيستي اما تنديسي هستي كه قلمم را خوب خوب مي تراشد. از بودنت سپاسگزارم.

گاهي از خود گله مند مي شوم. وجودي بس ضعيف كه تنها اشارتي يا خطي كه شايد بويي از “او” بدهد، اويي كه گاه تنها اين ” خود ” من است كه ارزشمندش خوانده، به هيجان و زندگي دوباره اش فرا مي خواند، چه ارزش دارد؟

چونان بتي خودساخته و خود پرستيده! من به “ او” و ”اوها” ارزش مي دهم، بالايشان مي برم، تقديسشان مي كنم و آنگاه بندي يك نگاهشان مي گردم و آنچنان دل تنگ كه اگر لگام بر دل نزنم و رامش نسازم آبرو بر باد مي دهد!!

تو كه هستي؟ چه هستي؟ يك عشق من كه ام؟ چه ام؟ يك عاشق. عاشق بودن چه حسي دارد؟

بازگوكردنش آب در هاون كوبيدن است من از همه‌ي اين تكانهاي گاه و بيگاه دل ديگر خسته ام.. صاحب خانه اي بايد ديگر تمام.

والسلام.

يک روز ... عاقبت

 

يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. يک روز عاقبت...

نه با سفری همچون سفر نادر            نه با کلامی چون کلام نادر... بل با مهربانترين لبخند......زيباترين پيام..... از دوستی خيالی    به همنشينی بدلی!

   چه کنم که در زندان زمان و مکان اسير و چهارميخم. قدرت تکانم نيست... شگفتا! خواهم رفت.... يک روز .... عاقبت.. شايد نه امروز و فردا... شايد نه آن سوی مرزها... اما خواهم رفت            به تو قول می دهم. اما نه آنگونه پيمانی که تو بارها بستی و شکستی!! من صد البته پيمان شکن نيستم اما راه شستشو دادن به چشم های مهربان را خوب می دانم. همچنان که چشمان ماه را طراوت بخشيدم! خوب يادت هست.

يک روز عاقبت خواهم رفت... به جايی که نه عقربی باشد و نه گژدم زرد.. نه خاری به صحرا و نه طوفانی در راه.

شنيده ام  در جايی دور مهربانی نشسته که دستم را خواهد گرفت و از رودخانه‌ی ميان راه خواهد گذراند... يک روز عاقبت خواهم رفت.

تنهايت خواهم گذاشت

...هی...مخاطب چشم های بی مقصد... چشم های بی منظره... چشم های منتظر بی نشان... چشم های بی نگاه.... چشم های بی گناه.

مشق عشق!


افسانه بود!

افسانه بود که می گفتند عشقی هست که بی هوا می آید، بر بام سرت آشیانه می کند؛ زندگی ات را چنین و چنان می کند و تو می شوی ملکه ی رؤیایی قصه های فردا!

آری... بود! به مشق! مشق بود اگر فهمیده باشی؛ اگر باورت نشده باشد؛ اگر دریافته باشی... مشقی کودکانه، برای وقتی قد کشیدی و بزرگ شدی...

مشقی بود تا اگر در بزرگی سرمشق را دیدی؛ بتوانی باز شناسی کنی، بتوانی الگو را پیاده کنی، بتوانی مشق های کودکی ات را پاک کنی یا پاره کنی... در آن ها نمانی... فقط آن ها را نخوانی...

دلت نشکند نازنین کوچک من!

برای خودت می گویم... حقیقت را!

من ... حقیقت را مثل شکلات تلخ دوست دارم... می نوشم و می نوشانم.

رنجش جلایم می دهد...

کیف دارد آن گونه که ته دلم قنج (غنج) می رود.

اصلا بدون شکستن ... هیچ دلی دل نیست! قبول داری؟

بدون رنج بردن، بدون سرخوردگی... آوارگی... در به دری... هیچ عشقی... ع ش ق!

قبول داری یا نه؟

قبول کن!... قبول کن تا قلم را دوباره برگردانم به دل و میانشان خطبه ی عقدی بخوانم دائم....

به درد روزگار پیری و بی کسی می خورد.... اینگونه می گویند!!

بیا! بیا به سمت من تا مشق رنج در عشقی مشقی را بیاموزانمت...

یک شاخه گل تقدیم تو


پرستار مهربان من!

آرام باش و گوش فرا ده همچون هميشه

امشب. نه،…… اكنون هنگامه‌ي دنبال كردن آن داستان دنباله دار هميشه نيست. امشب هنگامه‌ي باز خراشيدن قلب نازك تو نيست.. كاري كه من در انجام آن خبره شده ام و تو چه صبورانه قلم بي پرواي مرا شكيب مي ورزي و گاه مشتاقي! نه وقت براي آن هم بسيار است اما اينك اين قلم تنها مي خواهد نگاه نوازشگر پرستارش را بستايد و به مهرباني هاي بي دريغش آفرين گويد.

و بيماري ……. زنداني كه به چاربندت مي كشد و به شكنجه اي مدام رامت مي كند.

بيماري…… جلوه‌اي شگفت انگيز از آفريده‌هاي خداوندي.

بيماري.. نعمتي كه اگر نبود آدمي حاضر نبود از آن اوج اندكي پايين تر را بنگرد، خود را بشناسد و به ناتواني هايش بينديشد.

بيماري……….كه اگر نبود كي آدمي مي توانست فرشته هاي پيرامونش را به ياد آورد؟ آدمي………هي آدمي………

هم اينك.. اين بيمار كه به پرستاريش لباس سفيد پوشيدي، دوست دارد به قدردانيت قلم بگرداند نه چيز ديگر نه گله هاي ديروزي، و نه خواسته هاي (شايد بي پايان و بيجاي) فرداروز كه وقت براي نگاشتن آن بسيار است. شايد هنگامي كه اندكي نامهربان تر بودي يا من دوست داشتم كه چنين باشي! پس اين چند واژه‌ي سربه زير و مهرانگيز را اكنون غنيمت بشمار و سخت ترين واژگان را نيز تاب بياور. تا آن روز……… شب خوش.

پرواز را بیاموز

هي آشناي زودگذار روزهاي بي ياري... اينهمه دشواري چرا؟

دوروزه رفاقتي مصلحتي... صدساله دعاگو!

امروز سلامي آشناوار يا از روي اجبار!!   فردا روز خداحافظي.... شايد هم نا ماندگار.

طاقت بياور پرنده‌ي ريز اندام كوته بال. تو را نيز خواهم نگاشت. همچنان ديگر ميهمانان خوانده و ناخوانده ي سرنوشتم.. تو را نيز خواهم نگاشت.

اينهمه ناشكيبايي چرا؟ وقتي مي داني هيچ كداممان ماندگار نيستيم. دوستي ها شايد همگي سرابند و آب چيزي ديگر است فراموش نكن.

اينهمه نازك دلي چرا هنگامي كه مي پنداري اينها شايد خوابي بيش نباشد.   خواهد رسيد. سرانجام روزي خواهد آمد كه چشم باز مي كني و مي بيني هيچ كس با تو نيست. تويي تنها تو....... تنهاي تنها... تنهايي را بياموز و به من نيز بياموزان.

مي بينمت بر درختي آشيان كرده اي و دوروزه ميهمان مي خواهي راز استواري ريشه را بداني!

تو كه از زير و بم خويش هم هنوز ناآگاهي    كه را مي خواهي بشناسي؟؟؟! درختي كه خود نيز چشم بر آسماني بي پايان دارد؟ و هنوز خود نيز از فراواني شاخه ها و ريشه هايش بي خبر است؟؟

دست بردار.... خط بزن اين شيدايي را و راه خود پيش گير.

ترسم اين است كه اين سر به زمينيت سرانجام بر زمينت زند.

سر به كار خود دار...... دل را به راه ده..... و راز گل سرخ را به خودش بسپار.

پرواز را بياموز... پرواز را بياموز. يكجا ماندن مرداب است.

مرا بشکن!

در دعواهاي ما جاي اشك خالي ست ... در دوستي هاي ما جاي قهر!

هرگاه خواستي برايت سير اشك بريزم، يايك دشت قلم بسرايم، دلم را بشكن.

 دلم را بشكن عزيز تا از ميان خرده شكسته‌هاي اين نازك دل مهر را بجويي.

دلم  را بشكن ... دير زماني ست گرفته و بارانيم و شكستني در كار نيست. قهري نيست، خشمي، دوركردني، از خودراندني، دلم را بشكن تا باز قلمم را به من بازگرداني. برايت يك دفتر ارزشمند آورده ام از آغازين قلم زني‌ها... شايد برايت جالب باشد نوپاي تازه آموزي را ببيني كه نخستين عشقش چگونه به آب ياري قلم نوك شكسته‌اش پرداخته و بارورش نموده.

مدتي سرگرم خواهي بود وباز نوشته‌اي و باز دفتري...

اين نوشته‌هاي بي انجام تو را به كجا خواهد رساند، پري كوچك بي دريا..؟؟

تشنه لب بر لب آب مي‌روي و تشنه‌تر باز مي‌گردي و همچنان بندي بند و قافيه‌اي!

همچون هنگامه‌هايي كه ماه را به انگشت اشاره‌اي به تو مي‌نمايانم و تو حيران و سرگردان چنيش بندهاي سرانگشتاني!! افسوس كه اين خرد نگري هايت سرانجام روزي به بندت خواهد كشيد...

پري كوچك بي آسمان... مراقب نباش... دلم را بشكن مراقب نباش.. چونان ديگران دلم را بشكن.

گنجهايي در دل شكسته‌ي من نهان است.  

مرا بنگار!

اگر مي‌توانستم بنگارمت كه ديگر اينقدر سرگردان و تنگ دل نبودم. مرا بنگر!! غريبه نيستم. با توام ديگر باتو…………….. و چه اندازه دل تنگ و چه اندازه منتظر.

نه اينكه بخواهم برگردي. نه اينكه بخواهم مرا بنگري. نه اينكه مراقبم باشي.. همه‌ي اينها نه تنها باشي…….. بماني……….. هرجا كه هستي باشي ولي بماني هرجا كه هستي باشي ولي بماني نروي.

مي‌نويسم و به خودم مي‌خندم. نمي‌توانم ننويسم. نوشتن با من متولد شد و در من رشد كرد و با من به خاك خواهد خفت. و تو و همه‌ي آناني كه در چشمان من متولد شدند و جان گرفتند، و گاه هيچ نفهميدند كه با دل سرگشته‌ي من چه كردند به تراش اين قلم ساييده سر پرداختند.

آفتاب ميل به غروب مي‌كند و من در حال نوشتنم. وقت تنگ است و دل از آن تنگ‌تر.

دنبال بهانه بودم تا به نزدت آيم. بهانه را يافتم و تو را نيافتم

دل امروز سخت هواييت شده. هيچ سرش نمي‌شود. آرام و قرارش نيست. چه كنم؟؟

گاه گاهي حس مي‌كنم تمامي تنديس هاي در آمد و شد قلب من واگوي يك واژه‌اند با جلوه هاي گوناگون هركدام يك رنگ از هزار رنگي كه ريشه در خاك دارد. هركدام يك ميوه و هركدام به سوي يك آماج. قلب مرا نشانه گرفته‌اند و سخت مي‌زنند و مي اندازند. و من چه اندازه آرام دستانم را باز كرده ام و به اين تيرها لبخند خوش آمديد مي زنم. چه لذتي دارد. چه لذتي دارد و تو دوست ناآشناي صميمي!! به من بگو عشق را چگونه معني مي كني؟ به من بگو عشق آمدني بود يا آموختني؟ به من بگو.. راز غم انگيز حيرت بخش دل دادگي و دل بري را………… منتظرم. حرفي بزن سلام!

تو کجایی هلیا؟


شاید از خودم در فرارم ، شاید از عشق

عشقی که روزگاری به پایش می افتادم تا چند لحظه ای میهمان قلبم باشد،   اما حالا .... دیگر دیر شده است  هلیا!  

تو می خواستی زمانی زمین را با آسمان گره بزنی ، پیوندی که دو عالم را با خود داشته باشد و اینک تازه می فهمی که زمین با آسمان  خصومتی دیرینه و بهبود ناپذیر دارد .

تنها آخر شبها  می توانستی با یک نگاه به آسمان لحظه ی برخورد زمین و آسمان را نظاره گر باشی . مثل گذشتن شب از خط صبح یا صبح از مرز شب. اما این فرصت هم حالا دیگر زیاد بدست نمی آید، می ماند تنهایی که مدتی بود با تو قهر کرده بود.  همان غربت صمیمانه ای که گه گاه از تو سراغ می گرفت، نمی دانم چه کرده بودی که فراموشت کرده بود و در پی آن قلم که همیشه بعد از بوسه زدن به آن به کرنشش وا می داشتی.

......حالا... پس از آنهمه دوری، بی وفایی، و جدایی هنگامه ، هنگامه ی  وصل است. بازگشت غربت، تنهایی و قلم این سه یار قدیمی بهایی دارد که گرچه سخت... اما ناممکن نیست.

حالا بعد از آنهمه فراق... دلتنگی دوباره احوال پرس تو بود. غربت سراغت را می گرفت و فراق این بظاهر دوستانت را به رخت می کشید. دیر فهمیدی هلیا.... اما بالاخره فهمیدی. این آشنایی ها، این دور هم بودن ها... این دوستی ها و صمیمیت ها را به پای تو ننوشته اند، هرگز ننوشته اند، هرگز ننوشته اند،

اکنون بگریز. از تمام آشنایی ها، وصل ها، پیوند ها، بگریز از هرکه دوستش داری و هرکه می پندارد دوست توست. بگریز از وصل، از مهر، حتی از لبخند که آنها را برای تو طلسم کرده اند. بگریز از هرآنچه تو را با دل آرامی و دل گرمی پیوند می دهد که دروغ است دروغ، اینها کذب است برای تو. چون حبابی ناماندگار، باور نکن. تنها؛ پی جوی وفا و گرمی تنهایی هایت شو، غربتت را از دست نده و دل تنگی که دیگر جای خود دارد.

در این میان... اگر اشکی گونه هایت را نوازش داد، چه بهتر وگرنه گوشت از درد... دل های دل های دردمند و تنگ غافل نماند و شب......

شاید اگر به پایش بیفتی و قسمش دهی؛ باری دیگر، لحظه ی آشتی زمین و آسمان را به تو نشان دهد. قسمش ده؛ به پایش بیفت؛ لحظه ی آشتی کنان را ببین.

گاهی اوقات که مشغولیت‎های زندگی به خود مشغولت کرده‎است و صبح تا شب به دلایل گوناگون تمامی ساعات و لحظه‎هایت پُر است و فرصت تنفسی هم برایت نیست چه رسد به استراحتی کوتاه، مطالعه‎ای، تفریحی، ورزشی و رسیدن به بُعدهای دیگر زندگی، بعد از گذشت مدت زمانی، اگر جزو قلب زندگان باشی، احساس می‎کنی دلت عجیب گرفته... دوست داری با کسی حرفی بزنی. به دنبال دو گوش مَحرم هستی. با اینکه هنوز هم وقت نداری بنشینی و زمانی را با خودت خلوت کنی اما... دلت خیلی هوایی شده... .

زندگی... خیلی وقت آدم رو می گیره! اما باید زمانی رو از زندگی مرخصی گرفت و خلوت کرد.

تا بعد!

روزت... عیدت... تولدت...

برخلاف گذشته...

اکنون که قلم به دست می گیرم؛ بعد از مدت ها حس می کنم چیزی برای فاش کردن یا اثبات کردن به تو مهربانم ندارم.

مثل هوا شده است این زندگی... این دوستی برای ما که هیچ به یادمان نمی آید که زمانی نبود؛ زمانی غریبه بودیم و هیچ در مخیله مان نمی گنجد که شاید زمانی نباشد!!

این دوستی... زندگی... نمی دانم این رسم باهم بودن؛ نعمتی بی همتاست از سوی پروردگارمان که باید چندچندان قدرش را بدانیم و در پیشگاه وجود نازنینش ثابت کنیم که لایق بودیم.

روزت...

عیدت....

تولدت مبارک

ابتدا فونت نستعلیق را نصب کنید

رد پای عشق2

وقت برقع ز رخ کشیدن نیست                                                     رخ بپوشان که تاب دیدن نیست

بر من خسته بین و تند مران                                                                       که مرا قوت دویدن نیست.

اگر عشق الهی شرط اول و آخر زاده شدن آدمی است، پس چرا دل اینچنین ساده در پی اشاراتی زیبا می افتد،  در بند می شود و توان گریزی ندارد؟

مجاز و کنایه، همواره زبانی هنرمندانه بوده برای ادیبان تا بتوانند ژرف ترین معانی انتزاعی را به ذهن راه دهند.

 ذهن با قدرت زیبا دوستی خود آنگاه که در عشق افلاطونی در افتاد، می فهمد که زجر محبت...  چه نیکو زجری است و پرستش عاشقانه یعنی چه؟

انسانی که نخست با خصال حیوانی زاده شده اگر در بند عشق نیفتد؛ خدا را نیز به طمع سود یا از خوف زیان خواهد پرستید و هیچ گاه طعم های خوشِ معرفتی را نخواهد چشید.

از این روست که نظامی می گوید:          «اگر خود «گُربه» باشد دل در او بند!»

رها شدن از دیدن خویشتن در آیینه و مشغول شدن ذهن به "دیگری" از ابتدایی ترین ثمرات عشق می تواند باشد. عشقی کمال افزا.

کسی کز عشق خالی شد فسردست                                                         گرش صد جان بود بی عشق مردست

اگرچه عشق هیچ افسون نداند                                                                                                          نه از سودای خویشت وا رهاند؟

مشو چون «خر» به خورد و خواب خرسند                                                                        اگر خود «گربه» باشد دل در او بند!

اگر عشق اوفتد در سینه ی سنگ                                                                                                      به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی                                                                                         بدان شوق آهنی را چون ربودی؟

                                                                                                                           هر آبشخور که هستند از عدد بیش                                                                                                          همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین منفذ نبابد                                                                                                                                    زمین بشکافد و بالا شتابد

وگر آبی بماند در هوا دیر                                                                                                                                 به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش کاری ندارند                                        حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش                                                                                                         به عشق است ایستاده آفرینش....

 

کجاست پدرم؟

 
زبیر!

بسیاری از مردم نمی دانند کسی منتظرشان است تا نزدش بروند و سیراب شوند.

فقط کافی است که دستشان را دراز کنند تا بگیرند آنچه را که می خواهند و نیاز دارند...

(دریافتی کوتاه از دیالوگ سریال جابربن حیان)

دیشب که به طور اتفاقی بر روی کانال قرآن این قسمت از سریال را دیدم دل و دیده ام بدجور لرزید!...

هیچ احساس کرده ای؟

گاهی اوقات هرچقدر هم که بخواهی نادیده اش بگیری.... سایه ی محبتش مدام تعقیبت می کند و دلت را گرو می گیرد.

یک مرتبه چشم باز می کنی و می بینی که اسیری...

بی درنگ تا نام آن آشنا را می شنوی... دل و دستت می لرزد و آب دیده از دیدگانت خود به خود جاری می شود و حس می کنی که دوری... اما سخت عاشق.

چه توان کرد با این دوری؟

نه می توان از عاشقی دست کشید که امری است ازلی....

نه درد دوری را می توان تاب آورد...

مگر اینکه همچون من! دست به انکار زد... سر به بازی ها و سرگرمی های روزگار مشغول کنی تا گم شوی ... نفهمی... نبینی... چون می خواهی درد نکشی... دردی که اگر خوب بفهمی اش از هزاران لذت برتر است...

دردی که اگر خوب درکش کنی دیگر هیچ مصیبت زمینی را مصیبت نخواهی دید چرا که یک مصیبت در زندگی ات کمر تمامی مصائب و سختی ها را شکسته... دیگر مصائب تیر مشقی اند... خارشی... شاید هم تلنگری که برخی از مهمات را فراموش نکنی.

آه ... که ما با خود چه کردیم؟

چه دردی را فراموش کردیم و چه دردهایی را جایگزین؟

دردی که وجودش تمامی دردهای دنیایی مان را سکون می بخشد و آرام می کند.

به خود می گویم: به هوش باش!

اگر می بینی سردرگمی... خسته ای... درمانده ای... بی چاره ای...

این ها همه علامت است...

دست از دست پدر رها کردی... حق داری سردرگم باشی.. خسته باشی.. درمانده باشی.. بی چاره باشی...

این مصیبت کسی است که دست از دست پدر جدا می کند و می اندیشد خود می تواند قدم از قدم بردارد!!!!


قوانین زیبای زندگی!

سلام.

دیدن زندگی نه از پایین و جزئی بلکه کلی و از بالا بسیار افشا کننده است.

افشا کننده ی رازهایی آسان و ژرف...

اینکه که هستی و چه می کنی و چرا می کنی؟ این که در کودکی چه بودی و که بودی و دیگران با تو چه کردند...تا اینکه "تو" شدی!

حقیقت این است... هرچه هست درون من است. هرچه بیرون می بینم... درونم تجربه کرده ام و در واقع من واقعیت تلخ یا شیرین درون خود را بیرون هم می بینم...

گیج کننده است نه؟!

چه بخواهی و چه نخواهی واقعیت همین است... اگر دقیق تر فکر کنی می فهمی دنیای واقعی که می پنداشتی واقعی است... در واقع نیست! تو آن را درست کردی و در آینده هم تو آن را می آفرینی!

هرچه پیش بیاید... بهشت یا دوزخ... از ثمره ی تلاش توست. منتها ظاهرا در دنیای واپسین این حقیقت به ما فهمانده می شود... اما در این دنیای مجازی... ما بر آنیم که در جستجوی حقیقت برآییم و این است درس بنیادین ما.

ایمیلی بسیار جالب و در این راستا به دستم رسید که بسیار مناسب دیدم در این پست قرارش دهم. باشد که تلنگری بر روح و روانمان باشد برای دیگرگونه زیستن...

ده قانون زیبای زندگی:

قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست.

قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراين بهتر است زودتر درس‌هايتان را بياموزيد

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

قانون ششم: قضاوت نكنيد، غيبت نكنيد، ادعا نكنيد،سرزنش نكنيد،تحقيرو مسخره نكنيد، وگرنه سرتون مياد. خداوند شما را در همان شرايط قرار مي‌دهد تا ببيند شما چكار مي‌كنيد.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره
خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید.

قانون دهم : خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد

 

نظرتون چیه؟

روزهایت بارانی!

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


دیشب بارانی بود.

جای هرکس که زیر باران نبود خالی...

جای هرکس که در کوچه پس کوچه ها... بی دلیل یا با دلیل قدم نمی زد خالی...

جای هرکس که دلش نگرفته بود... خالی

جای هرکس که تا به حال عاشق نشده بود... خالی...

دیشب اینجا بارانی بود.

به آیینه ات اگر نگاهی انداخته باشی...

اگر احیانا به جای آن چه دلت می خواهد...

به جای افکارت... رؤیاهایت...

به جای دوست و آشناها...

به جای اوهام و تخیلاتت..

"خودت"...

"خود خودت" را دیده باشی...

شاید برنجی!

شاید خشمگین شوی...!

شاید با آیینه قهر کنی...

کمتر پیش می آید لبخند بزنی... آن هم بار اول... وقتی با غریبه ای مثل خودت رو به رو می شوی!

غریبه نیست... نگاه کن!

سال هاست در وجودت پنهان شده و تو بی خبری! نگاه کن!

مباد روزی آید که چشم بر او بدوزی و هیچ نبینی... هیچ حس نکنی... هیچ نشنوی...

یا جور دیگری ببینی... کسی را ببینی که هیچ کس نمی بیند و ندیده است...

کسی که تو نیستی...- این را دیگران می گویند-...

مباد روزی آید که فریب خودت را بخوری ... آیینه را اگر بشکنی به از این است که خودی را در او ببینی که آیینه نشان نمی دهد... تو نشان آیینه می دهی.

روزهایت................ب ا ر ا ن ی............

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


 

به آینه نگاه کن

سلام به خودم...

سلام به شما...

سلام به همه ی خوب ها...

محرم هم گذشت. هرکس هرچقدر ظرف داشت و تونست برداشت برای خودش... استفاده کرد... صفا داد... بعضی ها هم حوصلشون از عزاداری ها سر رفت...

آخ که چقدر گاهی اوقات زندگی کردن هم سخت می شه... به خصوص اگه نتونی آخرش رو حدس بزنی... و نتونی برنامه ریزی کنی...نتونی خودت مهار خودت رو به دست بگیری... نتونی به آرزوهات برسی... یا شایدم بعضی وقت ها در داشته ها و خواسته هات شک کنی!

کمتر کسی رو این روزا می بینم که مشکل آخری رو داشته باشه... آدما معمولا تو یه مسیری که از قبل افتادن پیش می رن بدون اینکه از خودشون بپرسن کی من رو تو این مسیر انداخت؟ اصلا این آرزوها... این طرز فکر... این مدل رفتار مال منه ... خواست منه یا نه؟!

به خاطر زمینه های کاری مختلفی که دارم با آدم های مختلفی سر و کار دارم... جالبه که بعضی از مراجعینم دردها و مشکلاتی دارن که اصلا مال خودشون نیست! می پرسین چرا؟؟؟

جواب اینه: چون خودشون رو نمی شناسن... هرچیزی رو به خوبی می شناسن غیر از خودشون...

بعد هم که زمینه چینی می کنم که با خودشون آشناشون کنم ... انگار دارم اونا رو به یه غریبه ی وحشتناک معرفی می کنم! بعضیا خجالت می کشن! بعضیا عصبانی می شن... بعضیا فرار می کنن! بعضیا خندشون می گیره!!

خنده داره نه؟ ... نه... گریه داره! گریه...

من وقتی خودم رو نمی شناسم چطور می تونم ادعا کنم چی به دردم می خوره چی نه؟ چطور می تونم عقلم رو تو مسائل اساسی و بنیادی به کار بندازم؟ من تا چشمام رو باز کردم بهم گفتن این کار رو بکن و این کار رو نکن!!! این جا برو و اون جا نرو... تبلیغات مختلف هم که جا برای فکر کردن نمی گذاره... حتی فرصت نمی کنیم چند لحظه چشمامون رو ببندیم... گوش هامون رو بگیریم... کمی با خودمون خلوت کنیم....

خسته می شیم! دلتنگ می شیم! عصبانی و بی قرار می شیم! دلمون می خواد فرار کنیم.... اگه ما رو با خودمون تنها بذارن!

برو رو به روی آینه وایسا

خودت رو نگاه کن... هی... خجالت نکش... ناراحتم نشو!

نگاه کن... ادامه بده... و بگو چه حسی داری...

وقتی کمی آروم شدی به خود بگو:

غریبه نیستم!!!! نگاهم کن!

حالا خوب خوب خودت رو برانداز کن... راستش رو بگو... حست چیه؟ اینجا اول راهه.....................

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...
شهادت امام رئوفمان بر خاندان اهل بیت و محبینشان تسلیت باد.
 
چشم ما بر کرم و رحمت مهدی باشد
عشق ما آمدن دولت مهدی باشد
بعد ۶۰روز عزای پسران زهرا
مزد ما هم فرج حضرت مهدی باشد...

سوگ ملک

بال‌هایش را گشوده بود و گریه می‌کرد. پریشان حال و غم‌زده.

تربتی خوش‌بو که از مزار دوست دیرینش برگرفته بود با خود داشت و نزد رسول آورد به همراه خبر فاجعه‌ی فجیعی که بر سر سالار شهیدان آمد...

جبرئیل، اولین ملکی بود که خبر شهادت حضرت أباعبدالله را نزد رسول اکرم آورد و عرض تسلیت کرد[1]. با شمایل مصیبت دیدگان و اندوهی فراوان. او که در کودکی با حسین بن علی هم‌بازی و هم‌نشین بود، اینک چه اندازه برایش دیدن رنج دوست گران می نمود.

چهارهزار فرشته از آسمان در روز حادثه بر امام فرود آمدند و پس از عرض ادب تقاضای مشارکت در نبرد کردند. امام ع خوب می دانست که اینک نوبت عرض اندام نیروهای ماورایی نیست. انگیزه و هدف در این کارزار بُرد نیست... آگاهی است. یک آگاهی ابدی که تنها با اعجاز یک خون پاک مُهر می‌خورَد.

فرشتگان بی تابی می‌کنند. امام شرم دارد که دست رد بر سینه‌ی این بندگان پاک خدا زند.

راه چاره‌ای می‌یابد: به آسمان برگردید و اذن جنگ بگیرید. اگر اجازه‌ی الاهی به همراه آورید، من نیز اذن جنگ خواهم داد.

فرشتگان به امید گرفتن اجازه‌ی جهاد به سوی آسمان می‌روند و در مسیر بازگشت است که خورشید را گلگون می‌بینند و زمین را خونین[2]... -چرا که او کسی است که آسمان و زمین به حالش گریست-[3] و عجیب نیست خون گریستن آسمان و خورشید و پرندگان که آن‌ها موجوداتی صاحب شعورند و تسبیح گوی باری‌تعالی[4].

 آن فرشتگان، دیگر به مأوای خویش در ملکوت برنمی‌گردند... در کنار مولایشان مقیم می‌شوند؛ پریشان حال و آشفته موی و ثناگویِ زائران آن حضرت تا روزی که منتقم، خویشتن آشکار کند و انتقام بگیرد.

 هر كس امام را زيارت كند آن‌ها ازو استقبال ميكنند و چون وداع حضرت كند او را مشايعت نمايند و اگر مريض شود ازو عيادت كنند و چون بميرد نماز بر او خوانند و طلب مغفرت برایش كنند.

گویند مویه‌ و ضجه‌ی آنان به قدری حزن برانگیز و دردآور است که خورد و خوراک را از صاحبان گوش‌های شنوا باز می‌گیرد و آرامش را از هر شنونده‌ای می‌ستاند[5]. آشکار است که آگاهی آنان که در زندان زمان و زمین و حصار جسم اسیراند بسی بیشتر است. آری؛ این است معنای" وجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِى السَّمواتِ عَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ"

پس چه شرم آور است که ما آدمیان اسیر خاک در سوگ مولای خویش نباریم...

موی پریشان نکنیم..

بر سر و سینه نزنیم...

خاک بر سر نکنیم...

نگرییم و عزا نگیریم... 

 دیدار در شب دهم...

 

[1] ابن عباس در کامل الزیاره

[2] در امالی و عیون اخبار رضا روایت شده: حضرت رضا فرمودند: آسمان های هفت گانه و زمین بر حسین گریستند. همچنین در کامل الزیاره آمده است: ...وقتی حسین کشته شد تا یک سال و نه ماه آسمان مانند خون بسته بود و آفتاب چون خون می نمود.

[3] در کامل الزیاره نقل شده که امیرالمؤمنین ع در مسجد کوفه مشغول تلاوت این آیه بود: فمابکت علیهم السماء و الآرض و ما کانوا منظرین. ناگاه امام حسین ع از در وارد گردید. حضرت فرمود: اما ان هذا سیقتل و یبکی علیه السماء و الأرض

[4] . وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ(اسراء(17):44

[5]. اخبار و آثار حضرت امام رضا عليه السلام، ص: 359

خطبه ی حضرت عباس در شهر مکه در سال 60 هجری پیش از حرکت کاروان از مکه به کوفه


محرم7

اصلا حسین جنس غمش فرق می کند

این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

اینجا گدا همیشه طلبکار می شود

این در که آمدی کرمش فرق می کند.

صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین

عیسای اهل بیت دمش فرق می کند.

از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش

معلوم می شود حرمش فرق می کند

تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند

با پای نیزه روی زمین راه میرود

خورشید کاروان قدمش فرق می کند

علی زمانیان

خطبه ی حضرت عباس در شهر مکه در سال 60 هجری پیش از حرکت کاروان از مکه به کوفه

بسم الله الرحمن الرحیم

سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش (پدر امام حسین علیه السلام) مشرف کرد. آن چه که دیروز بیت بود امروز قبله گردید.

ای ناسپاسان گناهکار! آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟

چه کسی سزاوارتر به این خانه است از دیگر موجودات؟ و چه کسی نزدیک ترین به این خانه است؟

و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود همانا بیت به سوی ایشان (حسین علیه السلام) پرواز می کرد، قبل از اینکه مردم حجر را لمس کنند، حجر دستانش را استلام می کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمان نبود هر آینه بر سر شما مانند باز شکاری که بر گنجشکان فرود می آید نازل می شدم.

آیا قومی که مرگ را در کودکی به بازی می گرفتند می ترسانید درحالی که اکنون در مردانگی قرار دارند.

همه ی جانم فدای آقا و مولای همه موجودات...

هیهات بنگرید به کسی که شراب می نوشد(یزید ملعون) و به کسی که صاحب حوض و کوثر است؛ و به کسی که در خانه وحی و قرآن است(امام حسین علیه السلام)و به کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است(یزید ملعون) و به کسی که در خانه اش نزول آیات(نشانه ها) و آیه ی تطهیر است.

شما در اشتباهی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و این حیله برای ایشان تا وقتی امیر المؤمنین علیه السلام زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است کشتن اباعبدالله الحسین علیه السلام تا وقتی که من زنده ام؟

بیایید تا به راهش ( راه کشتن اباعبدالله) آگاهتان کنم پس مبادرت به کشتن من کنید و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرشما و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان که قصد کشتن پیامبر را داشتند باد.

منبع: کتاب خطیب کعبه، نوشته علی اصغر یونسیان

در حسینیه ی دل سینه زنی است...

PersianMob.Net

مکه

غدیر

عشق به حیدر

مباهله

کم کم صدای زنگ غم انگیز قافله

سربسته گویمت تو فقط روضه گوش کن

ناموس اهل بیت کجا... شمر و حرمله.............

***

کم کم دارد فرا می رسد. دو ماهی که برای برخی ملال آور است و برای برخی هیجان آور... برای برخی معرفت انگیز است و برای برخی غم انگیز.

اینک...

دور از نگاه به این و آن...

دور از پرسش ها و اما و اگرها...

به خود بنگریم...

ما... چه کاره ایم؟

قرار است چه کنیم برای کسی و کسانی که جان و مال و ناموس و زندگی و آبرو گذاشتند... آن هم برای ما!

اگر زمانی کسی برای ما کاری کند ... نه چندان با ارزش... تا ابد خود را به او مدیون می دانیم و دوست داریم در شرایطی خاص جبرانی کنیم و تشکری.

حال...

نه یک جان...

نه یک خانواده...

هفتاد و دو جان...

کودکی شیرخواره...

اسارت خانواده ها و نوامیس..

شلاق و سیلی و خار بیابان

تشنگی و شمشیر و سم اسب...

این ها... همه ... برای اینکه نمیرد آن خط و مسیری که من و تو را به اوج می رساند و زندگی ابدی مان را در ملکوت تضمین می کند. همه برای شادی ابدی ما!! عجبا!!

چه باید کرد؟

لباس مشکی بر تن؟

پرچم مشکی بر در؟

نذری؟

رفتن به مجالس؟

زیارت عاشورا؟

گرفتن مجلسی هرچند کوچک در خانه؟

سیاه پوش کردن خانه؟

بازداری گوش و چشم از گناه؟

چه کنیم تا دست کم به ارباب مان بگوییم: وفاداریمان از حیوانات دست آموز خانگی کم ندارد؟!

می فهمیم... گرچه قاصریم...

می فهمیم... گرچه دست بسته ایم...

این  صدای  تپش  قلبم  نیست

درحسینهء دل سینه زنی ست


لینک زیارت عاشورا(ملتمس دعای شما)

عیدالله الأکبر... عید ولایت بر همه شیعیان مبارک باد

السلام علی من عجب من حملاته فی الحروب ملائکه سبع سماوات

هزاران کاخ در عالم

هزاران قصر مستحکم

جواهرهای دنیایی

هزاران ثروت و درهم

هزارتن تن

هزاران سر

هزاران روح در پیکر

هزاران دست

هزاران چشم

هزاران زلف چون عنبر

قسم بر آیه ی اطهر

قسم بر سوره ی کوثر

که اینهایی که من گفتم

نمی ارزد

به یک موی

امیرالمؤمنین حیدر

عید غدیر... عید اکمال دین و اتمام نعمت مبارک باد.

یه خیابون بهشتی...

بزرگواران معصوم مدفون در دیار عراق منت نهادند و بار دادند... به کرامت آنان بود که باری دیگر رخصت دیدار عنایت کردند.

دعایمان کنید که در این ایام نه به قدر ظرفمان، که بی اندازه کوچک است، بلکه به قدر کرامتشان عطا کنند و بازمان گردانند... باشد درهایی بر رویمان باز گردد که هیچ نمی دانستیم وجود دارد و باید خواست!

دیدارشان اکسیژنی است برای زندگانی روح...

آبی است گوارا برای سیراب شدن

و رزقی است پر برکت جهت رشد کردن...

اما به آن شرط که دل ما نیز گم کرده راه و مرده نباشد که نتواند از چنان آب و طعام و اکسیژنی بهره مند شود... مرده برود و مرده بازگردد... پناه بر خدا

با ما خواهید بود... و روز عرفه شما نیز هر کجا بودید به معرفت یادمان کنید.

دلتان گرم و آرام...

روحتان زنده و خدایی

ملتمس دعای خیر شما

دعا گویتان: هلیا و لیلا

سبک های دین داری

سلام.

هلیا براتون گفت که به تعبیری دین یک قانونه. پس هوا، زمین، دریا، هواپیما و .... تااااااااااااا آدمها همه دین دارند.

 در واقع دین به ساده ترین بیان یعنی روشی برای خوب، درست و با هدف مشخصی زندگی کردن.(که بهترین روش رو فقط یک نفر می تونه در اختیار آدمها قرار بده و او خداست چون تنها کسی ست که بنده هاش رو از همه بیشتر می شناسه و مسیری رو که برای زندگی باید طی کنند از همه بیشتر می دونه)  فعلاً به ادیان و مذاهب دیگر کاری نداریم و موضوع بحث ما نیست. ما داریم در مورد خودمون یعنی مسلمونهای شیعه  صحبت می کنیم.

به جرأت می تونیم بگیم دین  قرار نیست آرامش رو از زندگیها بگیره و به جاش سختی و درد و رنج جایگزین کنه تا اون دنیا به آرامش برسیم.

دین تماماً آرامشه.

مثل اینکه بگیم ماشین برای این ساخته نشده که سوارش بشیم و بریم تصادف کنیم پس، ماشین وسیله خوبی نیست، بلکه باید بگیم کسی نمی تونه از ماشین استفاده کنه که روش استفاده از اون رو ندونه و قانون راهنمایی و رانندگی رو رعایت نکنه.

آدمهایی رو که ما می شناسیم  هر کدوم روشی برای زندگی دارن:

 

·  1-      باهاشون یک هفته ای رفته بودیم سفر. نماز و روزه که خبری نبود هیچ، حق الناس رو هم رعایت نمی کرد. راننده آژانس می گفت کرایتون شده ... هزار تومن، گفت آقا این مسیر اینقدر نمی ارزه یه پولی داد و پیاده شد. لپ تاب اداره رو با خودش آورده بود، می گفت این همه زحمت تو اداره می کشم گاو صندوقش رو هم بیارم حقمه!!! نه دین بلد بود نه دیندار.

 

·   2-      نشسته بود روی چمن دانشگاه و با چند تا دانشجوی پسر داشت صحبت میکرد، موضوع بحثشون نمازهای قضای پدر فوت شده بود که به گردن فرزند پسرشه با جزئیاتش و سهم ارث و ... خیلی بحثشون بالا گرفته بود و دانشجوها مشتاقانه گوش می کردند و سوالهاشون رو می پرسیدند، یک دفعه موبایلش زنگ زد، گفت بچه ها یه چند لحظه ساکت، سلام  داداش، چی امشب؟ نه بابا من وقت ندارم از دانشگاه که برگردم خیلی خسته م، نمی تونم بیام، خودتون یه فکری بکنید، الانم کار دارم خداحافظ. من یه کم اونطرف تر روی نیمکت نشسته بودم و صداشون خوب به من می رسید. بعد از تلفنش به بچه ها گفت: دعا کنید این مامان ما یا خوب بشه یا زودتر خودش و ما رو راحت کنه. حالش بده و دائم یکی باید ازش پرستاری کنه!!! دین بلد بود ولی دین دار نبود.

 

·     3-    رفته بودیم خونشون مهمونی. یه چادر سرش کرده بود که چادر بود ولی موهاش کاملا مشخص بود. وقت نماز شد، تو آشپزخونه بودیم  موقعی که داشت وضو می گرفت دیدم آستینش رو کمی بالاتر از مچ بالا زده و همونقدرش رو هم وضو داد یعنی اصلا آب به آرنج هم نرسید، ولی حین وضو تند تند صلوات می فرستاد و یه دعایی می خوند. بین دو نماز به من  می گفت: خدا پدر مادر های ما رو بیامرزه که این نماز و روزه رو بهمون یاد دادن. الحمدلله بچه هامونم  نمازخونن، دخترهامون چادری اند، خدا رو شکر!!! دین بلد نبود ولی انگار دین دار بود(منتها همون دینی که بهش یاد داده بودن، چگونگی ش رو خودتون فهمیدید).

 

·    4-     اومد توی اتاقم گفت وقت داری؟ گفتم بله بفرمایید. گفت: دخترم سال دیگه به سن تکلیف می رسه. اولین سالی که باید روزه واجب بگیره می افته به تابستون. براش یه برنامه ریختم که با همدیگه توی زمستون که روزها کوتاهه چند تا روزه کامل بگیریم، یه برنامه هم برای بهارش بگذارم که تابستون آماده باشه. البته پارسال چند تا روزه کله گنجشکی گرفت ولی دیگه نه سالگیش گنجشک منجشک سرش نمی شه. گفتم خیلی عالیه خوش به حالش. گفت حالا می تونی کمکم کنی که چه جوری تشویقش کنم؟ براش چه جایزه ای بگیرم؟ برام مهمه که خاطره ای که از روزه گرفتن تو ذهنش می مونه حق روزه رو ادا کنه!!! دین بلد بود دین دار هم بود.

 

اینها همه همون قوانینی است که در زندگیهاست. همشون هم مسلمونن هم شیعه. اما اون قانونی که مسلمونهای شیعه قراره ازش استفاده کنن تمام اونهایی نیست که در بالا گفته شد، به جز آخری یعنی قصه قصه ی همون:میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمانه است.

انصافاً قانونی بهتر از اون قانونی که مادر این دختر هشت ساله  ازش استفاده می کنه سراغ دارید؟ یافت می نشود، گشته ایم ما!!!

اسم مسلمونی رو یدک کشیدن افتخار نیست، مسلمون بودن افتخاره!  باز هم می رسیم به همون حدیث معروفمون: چقدر زینتیم؟ خدای نکرده......... کاش یه روزی روش زندگیمون همونی می شد که خالقمون گفته و صاحبمون یادمون داده، اما افسوس که گوشهایی که شنوان فعلاً کمند!

تا بعد....

به چی می گن دین؟!

 


سلام بر دوستان عزیزی که صبورانه و فعال در مباحث خودمانی این وبلاگ شرکت می کنند.

آقا امید عجله دارن برای جمع بندی و نتیجه گیری! باید بگم اجمالا هر یکی دو هفته با شروع مباحث جدید خود به خود یک جمع بندی مختصر انجام می شه اما این به معنی اتمام بحث نیست بلکه به معنی شروع یک مبحث جدید اما بر همین محوره. 

خواهر خوبم لیلا در دو پست قبلی با کمک شما در مورد ۲ تیپ مذهبی صحبت کرد،و فکر می کنم کاملا مشخص شد که "مذهبی واقعی " با "مذهبی نما" فرق داره.

اگر از این به بعد حرفی یا بحثی یا نقدی صورت گرفت در مورد گروهی ست که در قالب تیپ دوم می گنجند. یعنی: مذهبی های واقعی نه مذهبی نماها.

***

 جالب اینجاست که  مذهبی های تیپ دو  با اینکه فقط یک صورت ظاهری مثل یک نقاشی ازشون به تصویر کشیده شد؛ دست کم در جمع کوچک و مجازی ما خیلی مقبول و مورد پسند بودند!

 یک وقتهایی هم باعث تاسف میشن، آقا مسعود نوشته بود:

به جز برخی علما و بزرگانی که تو زندگیم دیدم و تعدادشون از انگشتان یک دستم هم کمتر بودن .. یادم نمیاد ادم مذهبی دیده باشم که به قول شما نلنگه !"

گاهی بعضی از  افراد(عادی) که واقعا هم دلشون می خواد مذهبی باشند، یک رفتار دینی رو رعایت می کنند  بدون اینکه بدونن چرا؟ و فقط چون "باید اون رفتار رو  انجام بدهند، انجام می دهند!

بعضی وقتا عذاب وجدان و احساس گناه دست از سرشون بر نمی داره لذا برای اینکه  از شر وجدانشون راحت بشن  دست از سر بعضی از کارهایی که باور دارند "گناهه "بر می دارن... گاهی هم می گن بی خیال... خدا مهربونه... سخت گیر نیست.

یه جورایی موندن که دین دار باشن؟! نباشن؟! با دین آرامش دارن؟! ندارن؟! سختی می کشن؟! راحتن؟! نیستن؟! تا آخر خط می مونن؟! نمی مونن؟!

واقعا دین قراره باعث آرامش بشه یا سختی؟

آیا دین با آرامش و لذت در تضاده؟! آیا دین یعنی سختی کشیدن در این دنیا که در دنیای دیگه راحت باشیم؟!!!

یک بنده خدایی که  به قول خودش غیر مذهبی بود  می گفت: مگه خدا (نعوذ بالله) عقده داره که اون دنیا فقط یک عده رو ببره بهشت و بقیه  رو عذاب بده چون از دنیاشون لذت بردن و گناه آن چنانی!! هم نکردن مثل دزدی و قتل و ... و فقط طبق بعضی غرایزشون که در بعضی سنین و برخی جوامع امروزی نمی شه مهارش کرد عمل کردند!!

یکی دیگه می گفت: من به زور چادر سرم می کنم! گفتم چرا؟ گفت برای اینکه اگر رفتم اون دنیا و آخرتی بود ضرری نکرده باشم! اینهم حرفیه!!

 ***

 دین یعنی چی؟ بی دین کیه؟ دیندار کیه؟ چه فرقی دارن با هم؟ از کی بنا شد آدم ها دین دار باشن؟ از وقتی به دنیا اومدن؟ یا از وقتی به سن تکلیف رسیدن؟ اصلاً  چرا باید دین دار باشن؟!

  می شه با چند مثال ساده این طور توضیح داد:

مطمئنا هیچ کدوم از ما بر این باور نیستیم که اون چه که در این دنیا وجود داره پوچ و اتفاقیه. مثلا آب و هوا رو می شه پیش بینی کرد. دریا و آسمون قانون خودش رو داره به طوری که بشر بر مبنای همین قوانین تونسته هواپیما و کشتی بسازه. چنین قوانینی معمولا ثبات داره و حتی اگر تغییری در اون حاصل بشه بازهم قابل پیش بینیه.

همون ماشین های ساخت بشر مثل کشتی و هواپیما و سایر ماشین ها مثل کامپیوتر و ماشین حساب و غیره... هم از قوانین خاصی پیروی می کنند که کاملا عادی و قابل پیش بینیه. به طوری که ما وقتی کار با دستگاه خاصی رو یاد می گیریم، مثل کامپیوتر یا رانندگی و... در انتظار مسائل شگفت انگیزی نیستیم. خوب یاد گرفتیم که با یک دوره ی آموزشی می تونیم به بهترین وجه از دستگاه استفاده کنیم بدون اینکه به دستگاه یا به خودمون صدمه بزنیم و اگر هم مشکلی براش پیش اومد باز می دونیم باید پیش متخصصش ببریم و تعمیرش کنیم تا دوباره قابل استفاده بشه.

بنابراین در اطرافمون یا با مسائل طبیعی سرو کار داریم یا با مسائل ساخته ی دست بشر. اونچه که در تمامی این پدیده ها مشترکه اینه که همگی قانون مند هستند. محاله با چیزی سرو کار داشته باشیم که قانون نداشته باشه. البته ممکنه که از قانونش سر در نیاریم، ولی سر در نیاوردن ما معنیش بی قانونی نیست!

به عبارتی می شه گفت، دین- به طور کلی- یعنی همین قانون.به زبون شرع به این قوانین می گن "دین" ... به همین سادگی،  فقط اسماش ممکنه متفاوت باشه. مثلا در مورد حیوانات اسمش رو می گذارن شعور غریزی. در مورد طبیعت می گن قوانین طبیعی. در مورد ماشین های ساخت بشر می گن طرز کار یا مهندسی و...

لذا "دین" یک چیز عجیب و تحمیل شده فقط برای بشر نیست که احساس کنیم چقدر دست و  پاگیره و آدم رو  از زندگی طبیعی و لذت بخش دور می کنه.  بلکه شامل حال همه پدیده هایی که مخلوق خدا هستند میشه فقط در مورد اون ها اسمش  "هدایت تکوینیه" یعنی هدایت غریزی و جبری مخصوص آفریده های بی اختیار و حتی این نوع تعریف در مورد پدیده های ساخت دست بشر هم وجود داره!

اما اون قوانین و راه و رسمی که خدا به طور بسیار منطقی برای پدیده ی مختار خودش "بشر" طرح کرده و  فرستاده نامش "هدایت تشریعیه" که ازش تعبیر به "دین" می شه.

پس می شه گفت:

هواپیما، کامپیوتر، ساعت و هر ماشینی می تونه دین داشته باشه. دینی که مهندسینشون تدوین کردند.

آسمان و زمین و دریا و طبیعت هم دین دارند.حیوانات هم دین دارند.

بدن انسان هم دین داره و ..... دین همیشه هست و همه جا هست اگر به صورت عمومی و کلی در نظر بگیریم ...

به صورت اختصاصی هم اگر نگاه کنیم ادیان خیییییییییییییلی زیادند... هم ادیان آسمانی هم ادیان به ظاهر آسمانی و هم ادیان زمینی....

اگر بشینیم و فکر کنیم خیلی موارد به یادمون میاد...

منتظر تکمیل بحث با مطالب شما دوستان خوبم هستم.

  این بحث ..... ادامه داره!

 

 

مذهبی نوع 2

سلام. از پیامهای همه تون ممنونم، و اما

 میشه گفت همچین خانواده ای که در متن قبلی خوندید، الان دیگه کمتر پیدا بشه و این تیپ آدمها رو ما تو کشورمون تا بیست سی سال پیش داشتیم(یادتون نره که بحث فعلا بر سر ظاهر افراده و بس) با یه کم و زیادهایی مدلهای دیگه شون هم شاید هنوز گوشه کنارمون وجود داشته باشند. در واقع این نگاه کسانی ست که برای پیدا کردن جواب سوالهاشون تحقیق نمی کنند و  پاسخی که به خودشون می دن صرفاً گمان است و بس.

 اما بهتره بریم سراغ اون تیپی که در حال حاضر دور و اطرافمون خیلی هم زیادند اما شاید به چشم دوستانی مثل همون دوستی که نقش اول پست قبلی بود نیومده باشند.

بعضی ها این طوری می شناسنشون: مردهاشون همیشه مرتب و تمیزن و طیف اونها از معمولی شروع میشه تااااااااااااااااااااااااا آدمهای خیلی اتو کشیده و صاف و صوف اما بهداشت وجه اشتراکشونه. پشت کفششون رو تا نمی کنند. ممکنه اهل عطر و ادکلن باشن ممکن هم هست نباشن اما بهداشتشون همیشگیه. باهاشون که نشست و برخاست می کنی خیلی محترمانه برخورد می کنن. خوش اخلاقند، در برخورد با خانمها محترمانه رفتار می کنند، رو در رو صحبت کردن با خانمها از نظر اونها حروم نیست اما می دونند که نگاهشون باید چه نگاهی باشه. ماشین هاشون(از پراید گرفته تا پرادو و رونیز و ...) همیشه تمیزه و البته اگر سمت ضبط یا سی دی ماشینشون بری چیزهایی به گوشت می خوره که شاید جاهای دیگه نشنوی، سخنرانی، مداحی های خیلی قشنگ، مباحث علمی، صوت های زیبای قرآن و جالب اینجاست که اینها از همین  مداحی ها و  سخنرانی ها و صوت های زیبای قرآن  لذت می برند نه اینکه فقط چیزی برای گوش دادن و سرگرمی باشه. ممکنه انگشتر در دست داشته باشند ممکنه نداشته باشند.

خانمهاشون هم چادری اند هم مانتویی ولی نه هر مانتویی. خیلی مرتب اند. ! تمام رنگها رو برای لباسهاشون استفاده می کنند، بسته به سلیقه شون و موقعیتی که درش قرار دارند(محل کار یا تحصیل یا مهمانی و ...) از رنگهای تیره یا روشن استفاده می کنند اما مهم اینه که برای انتخاب  مثلاً یک مانتو  هیچ رنگی رو حروم نمی دونند اما نوع کاربردش مهمه که کجا و چه رنگی. کیفهاشون رو اگر اجازه داشته باشی و یه بار بررسی کنی، کتاب دعا هست، تسبیح شمار هست، مهر هست، پول و لوازم شخصی هست، لوازم آرایشی هم هست اما مهمش اینه که می دونن فرمول استفاده از همه این وسایل کی و کجاست.

تو مهمونی ها هم مرتب و امروزی میان، علیرغم اینکه بعضی ها  انگار تصورشون اینه که اگر بیرون و تو کوچه خیابون بی حجاب یا بدحجاب شدی اون وقت می تونی شیک پوش و مرتب هم باشی  و اگر نه حجاب و رعایت حریم کردن با شیک پوشی و  مرتب بودن منافات داره و لاغیر!!!!!

خیلی هاشون شاغل اند و بیرون از خانه حتی در محل هایی که آقایون هم کار می کنند با رعایت تمام مسائلی که شرع بهشون یاد داده  مشغول کارند. البته بعضی هاشون هم فقط در محیط هایی کار می کنند که مخصوص خانمهاست.

راستی باهاشون که هم صحبت می شی می فهمی که امروزی اند و البته اگر تحصیلات دانشگاهی هم نداشته باشند دور از آبادی نیستند و کمتر می تونی بینشون آدمی پیدا کنی که به روز نباشه مگر اونهاییشون که دیگه سنی ازشون گذشته و ارتباطی با دنیای جدید امروز و جهان الکترونیک و از این ماشینی بازیهای دنیای حاضر ندارند و نیازی هم بهش ندارن. به قول خودشون ما همین کتابهای خودمون رو یه صفحه یه صفحه می خونیم و مثل شما اینقدر طالب سرعت نیستیم که بخواهیم بریم سراغ کامپیوتر و اینترنت و ... و گاهی هم میگن قدیمها خیلی خوب بود ما دوست داریم مثل همون موقع باشیم. راست هم میگن. کاش یکرنگی اون زمانهاشون رو ما ازشون نگرفته بودیم و هزار رنگ بهش اضافه نکرده بودیم و امروز هزار و یکرنگ نبودیم!

خونه های این گروه هم مثل همه آدمهای دیگه، بسته به اینکه در چه موقعیت اقتصادی یا شرایط شغلی   باشن، محله ای که زندگی می کنند و مدل خونه و چیدمان داخلش متفاوته. اما هر خونه ای و هر کجا که باشه بالای شهر یا پایین شهر، تمیز و مرتبه، سر میز نهارخوری یا روی زمین سر سفره غذا می خورند اما در هر دو حالت لقمه اونها حلاله و از مال خمس داده تهیه شده. خونه هاشون ممکن مبله باشه ممکنه نباشه، اما نکته ش در این جاست که حتماً توی این خونه ها تمهیداتی برای ایامی که مهمان دارند و محرم و نامحرم حضور دارند اندیشیده شده، محل نشستن و گپ زدن آقایون یا چادر عوض کردن خانمها و.... حتی اگر خونه هاشون خیلی کوچیک هم باشه صاحب خونه یه فکری براش کرده. البته همه ایرانی ها مهمان نوازی می کنند اما شاید همه به موارد شرعی توجه نکنند(که اینجا مجال گفتنش نیست). تابلوهای در و دیوارشون رو به راحتی(یعنی بدون احساس شرم) می تونی ببینی و هیچ عکس بی حجاب یا جلف و مشکل داری روی دیوارهاشون نیست، تابلوی آیات قرآن و خطبه غدیر و ... دارند، تابلوی منظره های قشنگ طبیعت یا صنایع دستی هم دارند ولی عکسی از یه خانم بی حجاب یا آقایی با لباس ورزشی خاص و .... نمی تونی پیدا کنی.

راستی خیلی هاشون ماهواره هم دارند اما اگر دور و برتون از این آدمها باشه می تونید با اجازشون  کانالهاشون رو سرچ کنید و شاید باورتون نشه و به خودتون بگید مگه ماهواره از این شبکه های اسلامی هم داره؟! حتی می تونید ازشون قانون استفاده از ماهواره رو هم برای خودشون و بچه هاشون بپرسید.

 

ممکنه خودشون با هر کسی نشست وبرخاست نداشته باشند اما وقتی تحت شرایطی مهمونی براشون بیاد که شاید باهاشون همخونی نداشته باشه یا مثلاً در یک کنفرانسی، جلسه ای، سفری بدون پیش بینی قبلی کنار یک آدم غیر همخون خودشون قرار بگیرند خیلی محترمانه برخورد می کنند و به عقایدش احترام می گذارند مگر این که فرصتی فراهم بشه و طرف هم بخواد اون وقت یه چیزهایی براش می گن و گرنه کاری به کارش ندارن و محکومش نمی کنن، و نمی خوان که سر به تنش نباشه. حتی خیلی وقتها دلشون براش می سوزه و دوست دارند که وضعش بهتر از این بشه. ایمان دارند که انسانه و حداقل یک بنده خدا و همنوع خودشون.  از نظر این گروه کمترین وجه اشتراکشون با یک آدم غیر همخون اینه که هر دوشون مخلوق خدا هستند.

بهتره ادامه مطلب رو بگذارم شما بنویسید. یادمون نره که فعلاً کاری به محتوای زندگی این گروه نداریم. دوست دارم شما از وضع بچه هاشون مثلاً اتاق بچه شون، تفریحاتشون، سرگرمی هاشون، آخر هفته هاشون، آرزوهاشون و .... هر چیز دیگه ای که فکر می کنید به ظاهر زندگی این گروه ارتباط داره بنویسید و اینکه شما دوست دارید تو کدوم تیپ باشید و کجا هستید؟

 

منتظرتون هستم.

 

 

از دیدگاه شما مذهبی ها چگونه اند؟؟!!

 

سلام

قبل از هر چیز از هلیای عزیز عذر می خوام  که به خاطر حضور دیر به دیرم از من شاکی شده، البته می دونه که این مدت چقدر سرم شلوغ بوده و فرصت نکردم که بیام…

 در پست قبلی گفته بودم که یک خاطره می گم، میشه گفت قصه خاصی نیست فقط یادمه دانش آموز که بودم یکی از پرسنل مدرسه مون چنان تیپ مذهبی داشت که برای هر کس می گم از خنده غش می کنه، دانش آموز که بودم وقتی حرفی از مذهب می شد یاد تیپ و رفتار اون خانم می افتادم. حالا نمی خوام در مورد شخص ایشون صحبت کنم ازاین جا به بعد بحث کلی است.

 هلیا به حدیث امام صادق علیه السلام اشاره کرده که برای اهل بیت علیهم السلام زینت باشیم نه مایه ی سرافکندگی آنها.

 اگر به باطن حدیث دقت کنیم می فهمیم که همین زینت یا مایه سرافکندگی بودن چقدر در برخورد آدم هایی که کمتر با دین آشنا هستند تأثیر گذاره، اگر یه لطفی بکنید و قبل از خوندن سطرهای بعدی از ظن خودتون تصویر یک آقا یا یک خانم یا یک خونه مذهبی رو بکشید و بعد ادامه مطلب رو بخونید ممنون میشم.

خوب، تصویری که شما کشیدید نشانه زاویه نگاه شما به آدمهای مذهبی ست. من هم تصویری در ذهن دارم که فعلاً در موردش صحبتی نمی کنم. اما از زاویه نگاه عده ای از کسانی که شاید شما هم دور و بر خودتون تجربه کرده باشید، مرد یا زن یا یک خونه مذهبی دارای ویژگیهایی ست که از زبان خودشون براتون می نویسم. اینها شاید همون هموطنان بزرگوار ما باشند که نسل اندر نسلشون بویی از مذهب نبرده و همین حالا هم هنوز با اندیشه های چندین نسل قبل خودشون  دارند زندگی می کنند، یا این تیپ آدم ها رو واقعاً دیدند یا این طور گمان می کنند. اگر ازشون بپرسی مذهبی ها رو چطور می شناسی؟ میگن:

 مردهاشون خیلی لاغرند! انگار چیزی ندارن بخورن و اصلاً آدم خوش تیپ ندارند، پیراهن های بلند می پوشند و روی شلوارشون می گذارند، یا ریش خیلی مفصلی دارند ویا یک ته ریش تنک و( به قول بعضی هاشون) کچل کچل! موهاشون هم خیلی کمه و فرق کج باز می کنند و همیشه چسبیده کف سرشون انگار چربه و حموم نرفتند. همیشه تو انگشتهاشون انگشترهای بزرگ و با سنگهای رنگ و وارنگه و یک دستشون هم تسبیح می گیرند. تقویم توی جیبشون هم از این چیزای مذهبی داره. کمتر می شه که کیف دست بگیرند اگر هم داشته باشند از این کیفهای کوچیک مردونه معمولیه که اونهم مثل خودشون لاغره نه کیف با پرستیژی، بیچاره ها حتماً پول ندارن، وسیله، لپ تاب یا کتاب خاصی هم که نیاز ندارن با خودشون جایی بیرن لذا کیفهاشون لاغًر مثل خودشون!! راستی پیرهنهاشون هم معمولاً سفیده شاید به خاطر اینکه خیلی با کلاس غذا نمی خورن می خوان تا ریخت روی لباسشون معلوم بشه که سریع منزل براشون بشوره!!! شلوارهاشون معمولاً یه خط اتویی داره که معلوم مال چند ماه پیشه و به ازای هر پنج بار شستن یک بار اتو می زنند، کفش واکس زده که تا حالا ندیدم بپوشن پیشکششون! همون بدون واکسش رو هم پشتش رو می خوابونند انگار راحت ترن اینجوری یا شایدم مذهبی ترند نمی دونم! یه بوی عطری هم می دن که نگو نزدیکشون که می شی انگار رفتی زیارت و بغل ضریح نشستی،  بوی یه عده شون هم که آدم رو یاد حرم نمیندازن و عطر نزدن… خدا خیرشون بده، صد رحمت به اونهاییشون که یاد حرم می ندازنت، جالب تر از همه اینها اینکه وقتی باهاشون حرف می زنی بعد از نیم ساعت که سلام و صلواتهای مخصوصشون که من بلد نیستم چی میگن تموم میشه، با تن بسیار پایینی صحبت می کنند و باید گوشهای تیزی داشته باشی تا بشنوی چی میگن، ضمناً موقع حرف زدن باهات هر چی گل و درخت و منظره و زمین اطرافت هست نگاه می کنند الا تو رو که داری باهاشون مثلاً حرف می زنی! من نمی دونم یعنی بین مذهبی ها اینقدر….. که فقط  می تونن زمین و هوا رو نگاه کنند؟!!

 

بعد می گن فدات شم حالا بذار خانمهاشون رو برات بگم: اولاً از دم چادری اند، خیلی هاشون چادر هاشون از این چیزا که چادر رو نگه می داره نداره و بغل چادرشون رو تا می کنند زیر مقنعه یا روسریشون چون شال که سر نمی کنند هیچ وقت، که چادره نیفته، بعضی وقتهام نصف لبه چادر رو با دندونشون نگه می دارن گاهی در همون حالت صحبت هم می کنند مثلاً تاکسی می گیرند و … شاید می خوان صداشون رو نامحرم واضح نشنوه!! بعد صورتهاشون هم که هیچی اصلاً خبری نیست اگر روشون رو یک چشمی نگرفته باشن که بشه ببینی در بعضی موارد شباهت زیادی با آقایون دارند گرفتی که چی گفتم؟ خلاصه زیر این چادره یه مانتوی سرمه ای، قهوه ای، طوسی یا مشکی و نه رنگ دیگری، باز هم اتو نزده یه شلوار مشکی گشاد معمولی، یک جفت کفش راحتی بدون واکس شاید حالا با یه کم پاشنه در حدی که زنونه باشه، ویه کیف  که توش مهر و تسبیح و کتاب دعای کوچک و کرم مرطوب کننده یک عالمه دعاهای مخصوص ال و بل و اگر بچه دار باشند وسایلی که برای بچه نیاز دارند. مانتو و مقنعه اش رو که برداره جالب اینجاست که بلوز زیر مانتوشون هم دست کمی از مانتو نداره، گشاد، بلند، آستین مچی، یقه کیپ و موهایی بسیار ساده و فوقش با کش بسته و البته نمی دونم چه سریه که همشون موهاشون بلنده! این رو دیگه متخصصین امر باید بگن!! باهاشون که حرف می زنی اینقدر از خدا و پیغمبر و اعمال مستحبی می گن که دلت می خواد زودتراز دستشون راحت شی، به همه چیت گیر می دن و محاله که یه تعریف ازت بکنند، یکی نیست بهشون بگه بابا حالا ما مذهب نداریم ویژگیهای دیگه ای که مثبت باشه که داریم، مثلاً نقاش خوبی هستم، نمی گه چه تابلوی قشنگی کشیدی آفرین، فقط می گه خانمم چرا ناخنهات رو لاک زدی؟ گناه داره هاااااااا اگر نامحرم ببینه، خدا گفته فقط برای شوهر حلاله!!!!!! یکی نیس بهش بگه د خب اگر برای شوهر حلاله تو که برای شوهر بدبختت هم نمی زنی! شنیدم تو خونه هم خیلی هاتون روسری سرتون می کنید یه وقتی نکنه یکی از در بیاد وقت نکنید زیر چادرروسری سرتون کنید!!البته اینها بر عکس آقایونشون معمولاً با تن تیز و آزار دهنده ای صحبت می کنند.

 حالا بذار یه کم هم از خونه هاشون بگم. از در که می ری تو خونه بزرگ باشه یا کوچیک یه کف کاملاً فرشه و دور تا دورش پشتی و از این بالش بزرگ ها برای تکیه دادن که روش هم یه پارچه گلدوزی انداختند و آماده برای روضه خونی. در و دیوارشون هم تابلویی نداره مگر یه عکس از کسایی که مریدشون هستند، یا نوشته هایی که همین جوری و بدون قاب از این چیز میزای عربی نوشته و رو دیوارشون اونم هر جا رسیدن زدن بدون تنظیم اندازه متن با دیوار. ماهواره پاهواره هم که استخفرلا، فقط یه تلویزیون که اگر تصویرش صاف باشه چن تا کانال بیشتر نداره، ولی انصافاً از یه چیزیشون خوشم میاد، مردهاشون وقتی مهمون تو خونه هست مثلاً موقع سفره انداختن وخم و راست شدن خیلی به منزل کمک می کنند نمی دونم موقع های دیگه هم که مهمون ندارن همین طورن یا فقط می گن: حاج خانم دست شما درد نکند چقدر زحمت کشیدید این نیمرو را درست کردید! راستی وقتی هم مهمون دارند اول نماز می خونن بعد غذا می خورن و البته به مهمونهاشون هم از این سجاده گنده ها می دن که اونم بره حتماً نمازش رو بخونه بعد بهش غذا می دن! آهان این رو یادم رفت بگم قبلان ها تو حیاط هاشون یه موتور گازی هم بود ولی الان دیگه کمتر سوار موتورگازی می شن و حداقل یه پراید رو دارن، بیچاره ها خب مومنن دیگه پول که ندارن!!!!!

 خلاصه عزیزم اگه بخوام برات بگم خیلی درد دلها دارم از دست این مذهبی ها، دیگه رفتار بچه هاشون و تیپ مدرسه رفتنشون و دانشگاه با التماس اومدنشونو، چون می دونی که دانشگاه آدم اگر بره شرایط گناه براش فراهم میشه و کارهایی که دور از چشمم  نه نه باباشون می کنن رو خودت برو تحقیق کن. می خوای بهت بگم کی اینجوریه بری ببینی من راست می گم یا نه؟

 در مورد تیپ دوم مذهبی ها در پست بعدی خواهم گفت. ضمناً عذرخواهی می کنم اگر مطلب رو کمی شفاف نوشتم، قصدم زبانم لال اهانت نیست و این مطلب  به دنبال هدف دیگری ست  که انشاء الله  با همکاری و ابراز نظر دوستان وبیمون به اون هدف خواهیم رسید.

 

چرا من مذهبی ام؟؟

دوستان عزیزم سلام

شهادت رئیس "مذهب" حضرت امام جعفر صادق علیه السلام رو بهتون تسلیت می گم. باشد که با چنین بحث هایی در باب "مذهب" مان گامی در شادی حضرتش برداریم...

چه زیبا می فرمایند: زینت ما باشید نه مایه ی سرافکندگی مان

ممنون از همه ی دوستان عزیز که خوندند و نه فقط خوندند، درک کردند، فکر کردند و نظر دادند.

 خیلی ها گفتند مذهب رو دوست داریم و احساس خوبی بهمون دست می ده. بعضی ها هم گفتند که ناخودآگاه یاد آدمای دگم و افراطی و ... میوفتیم...

شاید مذهب دست کم در نسل ما جوری نشون داده شده که یاد قید و بند و عزا و ممنوعیت ها و... بیوفتیم. اما واقعا مذهب همینه؟

 آیا خدا دلش می خواست یک عده رو بیافرینه و بعد کلی تمایلات مختلف درونشون قرار بده و بعد بگه نکن... نرو...  نخور...؟

پیامبران هم اومدند که صدای خدا رو مبنی بر همه ی ممنوعیت ها برسونن؟!

اصلا چرا ما یک سری آدم های خوب داریم و یک سری آدم های بد؟ ملاک خوبی و بدی چیه؟

اگر عقله پس احکام چرا؟ ما عقلی می ریم به دنبال هرچی درسته و با عرف جامعه می خونه و هر کاری که بد هست هم انجام نمی دیم...

این امر و نهی های افراطی برای چیه؟

 فکر کنم در ماه مبارک رمضان امسال روزه خواری خیلی بیشتر از سال های گذشته نمود داشت-که اینهم خودش نکته داره!- متاسفانه بعضی از روزه خواران برای هنجار زدایی دست به روزه خواری آشکار می زدند و حاضر بودن پای مجازاتش هم بایستند.

نظرشون این بود که این همه ممنوعیت و فشار برای چیه؟ ... اولش خیلی ناراحت شدم وقتی این حرکت رو دیدم اما بعد سعی کردم کمی.... خیلی کم... خودم رو جاشون قرار بدم.

شما هم کمی تأمل کنید خودتون رو جای کسی که اصلا تو خانواده ی مذهبی نبوده و با این مسائل همخوانی نداره بگذارین و ببینین وقتی بعضی مسائل رو مجبورید بدون اینکه اعتقاد دارید انجام بدین چه حالی بهتون دست می ده.

اما از طرفی هم بسیاری هستند که تو خانواده های مذهبی بار اومدن و ضد مذهب اند. فراری اند...چرا؟

یادمه یک بار یکی از مراجعین بسیار خوبم بهم گفت: پدر و مادرم خیلی مذهبی هستند و کاملا رعایت می کنند. اما از بس بهم فشار اوردند در مورد نماز و صبح ها به صورت نادرستی بیدارم می کردند و وقتی کاری رو نمی خواستم انجام بدم از عذاب و ... می گفتند ... دیگه نماز رو گذاشتم کنار...

به درست یا غلط بودن کارش کاری ندارم. اما واقعیتیه که وجود داره.

چرا؟ 

 من و شما یا جزو اون پدر و مادرا هستیم یا جزو اون بچه ها یا جزو اون کسایی که اصلا اعتقادی ندارن.

در حال حاضر روی سخن این مطالب با کسانی که به اون دنیا و خدا و رسول و مذهب مون"تشیع" اعتقادی ندارن نیست.  روی سخن اول با خودم و بعد با هم کیشانم هست که دوست دارن یک کم بیشتر بدونن چرا؟ مذهب چرا؟ محدودیت چرا؟ یک کمی ریشه ای تر دوست دارن از خودشون و کارهایی که در روز می کنن اطلاع کسب کنند و راحت و بی پروا از احساساتشون در مورد اعمال مذهبی بگن.

به امید خدا طی این جلسات نوشتاری و با همکاری شما دوستان خوبم دوست دارم یک کم سعی کنیم چشم عقل و چشم دلمون رو بازتر کنیم.

یعنی یک دله کردن صد دل!

یعنی یا رومی روم بودن یا زنگی زنگ بودن....

یعنی.....................همین!

منتظرتون هستم...

***********

از اونجایی که دیدگاه ها خیلی با ارزشند و فکر می کنم خود دیدگاه های شما برای خودش یک بحثی هست اون هم جدی و قابل تأمل بهتر دیدم که دیدگاه های به جا و مفید رو به قسمت پست اصلی منتقل کنم که برای خواننده ها راحت تر باشه. ممنونم از نظرات ارزشمند همگی

********

دختر دریا:

واقعا ریشه این مسائل چیه؟

میخوام رومی باشم ولی نمیشه...


سلام دختر دریا. اینکه ریشه ی این مسائل چیه یک بحثه و اینکه حالا گذشته از ریشه چه کنیم تا رومی بشیم یک بحث دیگه... بهش خواهیم رسید ان شاالله. ممنون از حضور هدفمندت

مسعود:

به یاد خداوند مهربان مظلومم ...!
چون معتقدم مظلوم ترین مظلوم خداوند مهربونه .....

بگذریم از بحث مظلومیت خداوند که خودش مبحثیه برای خودش ...
یه خاطره میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به دهه 60 شمسی ... شب عاشورا بود و من نوجوان بودم با یکی دو تا از بچه های خاله ام ... در حسینیه ای احیا گرفته بودیم و .... نزدیک نماز صبح که شد و ان روزها قمه زدن بدعت نبود !! و برخی میخواستند بعد از نماز صبح قمه بزنند که به این مطلبم الان کاری نداریم ... اذان که گفت یه عده جوون و سالمند خواب بودند دیدم یک فردی امد به طرف یه نوجوان با لگد چنان بهش زد که طفلی درجا سیخ شد و با صدای خشنش که لگدش را همراهی میکرد میگفت: نماز !!!
از دیدن این صحنه که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و دیدن اون طفلی که بیچاره مونده بود از ترس زهرش بترکه انقدر عصبی شدم که اگر زورم به اون غول بیابونی میرسید یه دست کتک مشت بهش میزدم تا طرز بیدار کردن رو اول یاد بگیره بعد بیدار کنه مردم رو برای نماز !!!

یه بحثیه که ما در افراط و تفریط گرفتار شدیم و نفهمدیدیم چه میکنیم ! تربیت دینی ما هم این بحث افراط و تفریط کم نبوده ...
جالب اینه در معنی افراط و تفریط هم گاهی افراط و تفریط میبینیم ! یعنی تعریف مشخصی ازش نشده ... هر کس به دید خودش اونو معنی میکنه ...

بحث بعدی اینه که اگر خداوند مهربون میخواست ما رو تو زمین بقول بچه ها گفتنی ادم کنه و ادبمون کنه و رنجمون بده کل زمین رو کویر می افرید و هر کس سر یه قبر مینشست تا جونش دربیاد و بمیره .... دیگه به جنگل و دریا نیازی نبود و ......

هدف 124 هزار نبی اموزش زندگی صحیح به بشر بود و بس ... که به سعادت دنیا و اخرت برسیم .... حالا وقتی یه عده فکر میکنن فقط باید گریه کرد ... مشکل با کیه ؟

تربیت دینی ما یه کم چربیش کمه و برای همین زود سابیدگی دینی میگیریم ! اگرم حفظ ظاهر کنیم ولی به یه دیوار های بلندی میرسیم که اون شاید تربیت غلط دینی باشه ...
بحث که ماشالله بحث نیست ... فعلا تا همینجا ... نقطه .


سلام آقا مسعود. خیلی شفاف و جالب اشاره کرده اید. به نظرم به همین صورت و خصوصا با مطالب و نکته های عینی بحث رو پیش ببریم شاید به یه جایی برسیم. ممنونم و منتظر نظرات بعدی شما هستم.

وقتی می گم "مذهب" چه حسی بهت دست می ده؟

خیلی دلم گرفته بود. یک چیزایی نوشته بودم تو وبلاگ که تا زدم روی ثبت و بازسازی... همش دود شد و رفت هوا!!

شاید نباید می بود. نمی دونم!

اما این بار قصد داشتم و دارم جور دیگه ای بنویسم. کمی شفاف تر... کمی خودمونی تر...

کسی که خوشش میاد می خونه و نظر می ده... کسی که بدش میاد هم که طبعا نمی خونه دیگه!

می خوام در مورد «مذهب» صحبت کنم.

راستی! وقتی می گم «مذهب» اولین احساسی که بهتون دست می ده چیه؟

یکی از دوستام می گفت ناخودآگاه «گارد» می گیرم... مقاومت به خرج می دم در برابر مذهب و آدم مذهبی.

تا به حال فکر کردین اصلا برای چی «مذهب» وجود داره و آدم های مذهبی چرا مذهبی اند؟

و آیا مذهبی اند یا نه فکر می کنن مذهبی اند؟

نمی خوام فلسفی بحث کنم. نه. داشتم یک مروری می کردم روی طرز فکر خودم در مورد مذهب و بحث هایی که هر از چندگاهی با دوتا از دوستان خوبم دارم و کلنجارهای دینی... سؤال ها... احساس ها... رفتارها...

و اینکه چرا بعضی از ما اینقدر اسم مذهب که میاد لجمون در میاد!

جدا فکر کردید چرا گاهی نا خودآگاه یک حس مقاومت و خشم پنهان و گاهی هم آشکار تو بعضی ها به وجود میاد؟

جالب اینجاست که حتی وقتی خودت هم می خوای مسأله ی شرعی که خودت بهش معتقدی رو انجام بدی ممکنه بدجوری بهت زُل بزنن!

قبول دارم. اگه بخوایم منصفانه نگاه کنیم تعصب خشک و متحجرانه ی بعضی والدین که بچه های معصومشون رو با زور و ترس مجبور به انجام بعضی اعمال عبادی و شرعی می کردن؛ تنبیه و مقررات خشک بعضی مدارس مذهبی با"بعضی" معلم های بداخلاق و خشک و بدلباس مذهبی؛ و سرانجام یک سری قوانین خشک رسمی حاکم بر جامعه یک جورایی از مذهب هیولا ساخته و انسان مذهبی رو یک آدم عقب افتاده ی شادی گریز دور از انسانیت!! نشون داده! البته این حس هم درجه و مرتبه داره.

از این که بگذریم گروه دیگه ای هستند که دوست دارن اول زیر و بم چرایی ریزترین مسائل مذهبی رو هم دربیارن تا بعد برن در موردش فکر کنن ببینن می شه قبول کرد یا خیر؟!

جالبه که همین آدما سر فال قهوه یا یک خرافات یا یک اعلام غیر موثق از یک خبر که می رسه برای احتیاط هم که شده توصیه ی اون فرد گوینده رو عملی می کنن. می گن: ضرری که نداره....

اما پای مسأله ی به این مهمی که می رسه... که نه یک عمر محدود، ابدیتی رو به یَدَک می کشه... ایست می کنن. چرا؟

اگر اتفاقی به این وبلاگ سر زدید

و بعدش اگر اتفاقی حال داشتین و یکی دو خطی رو خوندین...

بعد اگر حوصله داشتین و در موردش فکر کردین...

اگر خط اینترنتتون قطع نشد و خواستین نظری بدین... فقط ننویسین وبلاگت قشنگه... به وبلاگم سری بزن...

بگید احساستون در مورد این نوشته چیه؟ فقط احساس ... نه فکر؟

از مذهب و دین خوشتون میاد یا متنفرید؟

از دیدن آدم مذهبی حالتون به هم می خوره یا بدتون نمیاد یا اینکه دوستش دارید

شایدم بگید:...مذهبی داریم تا مذهبی و مذهب داریم تا مذهب....

تازه در این صورت به نظرتون چه جور مذهبی خوبه؟

اونی که آدمو محدود نکنه؟؟

اصلا خدا مگه خوشش میاد مردمو آزار بده که اینقدر تکالیف سخت براشون مقرر کرده؟

یا اینکه این تکالیف مال دوره ی خودش بود... الان وضع جامعه اجازه نمی ده و باید با جامعه پیش رفت؟

یا اینکه.... نمی دونیم... گیجیم.... بین دو راهی موندیم....

این مطلب... ادامه داره............

بهشت مدفون

بهشت مدفون

به مناسبت ۸شوال...سالروز تخریب بقیع

هرچه می‌خواهم تو را فریاد کنم نمی‌شود. چرا؟

بغضی مزمن در گلویم بیداد می‌کند و توان سربرآوردن ندارد.

دل، سنگین است و دست سنگین.

نه دست می‌گردد برای نوشتن،

نه دل می‌شکند،

و نه اشک جاری می‌شود.

این چه سری ست مکتوم در این ویرانه بهشت مدینه؟

پیش از این اینگونه نبود اینجا.

بهشتی بود برای خود.

سپید و عطرآگین.

پیش از این اینجا گنبدی بود و بارگاهی،

صحنی و سرایی...

برای زائران، دستگیره ای و ضریحی،

برای از پای افتادگان، سایه بانی و سایه‌ای...

لیک اینک...

تا چشم می نگرد دشتستانی می‌بیند  بی آب و آبادی.

بی سایه و سایه بان

و تو متحیر که جز چندگامی با این چهارگوهر ناب وپاک خداوندگاری فاصله نداری و از نزدیک‌ترین فاصله     می توانی قدومشان را بوسه باران کنی.

ناگاه بی اختیار خم می‌شوی تا به پایشان افتی.

بر خاک می‌افتی و اشک می‌باری.

اما سوزش دردی و فریاد وحشتی تو را ناگاه فرسنگ‌ها عقب می‌راند.

***

آسمان، دیگر برای مدینه تاریک شده است.

زمین، در سکوتی وهمناک فرو رفته و خفته... گویا هوای بیداری در سر ندارد.

چه اندازه خاموش است و چقدر مسکوت.

امان از این بهشت ویرانه،

بهشت مدفون،

بهشت اسیر.

آسمان اینجا ابری و گرفته است.

هوا مه‌آلود.

آدمیان غبار آلود.

زنجیر بر قلب و قفل بر لب، گمان می‌کنند زندگی همین است.

اینان بهشت پیش رویشان را گم کرده اند.

بادی می‌وزد بر مزار اهل بیت مظلوم مدینه.

گرد و خاکی برپا می‌شود و به سوی آسمان می‌رود.

بغض آسمان می شکند.

آسمان می‌گرید.

گوییا اشک رسول است که بر سر بقیع می‌ریزد.

گنبد خضرا می‌گرید.

اشک رسول به رسالت آسمان بر بقیع می‌بارد.

***

کبوتری خسته، از سنگی به روی سنگ دیگر می‌پرد و خاک‌ها را با پای خود برای یافتن دانه‌ای ارزن می‌پراکند.

کبوتر مسافر مسافت زیادی را آمده است.

خسته است.

بی‌قرار است.

گنبدی نیست که بر آن بنشیند و خستگی بدر کند.

آبی نیست.

آسایشی نیست.

سایه ای نیست.

کبوتر چقدر خسته است.

***

آستین بر دندان گرفته‌ای و می‌گریی.

بر سر ویران سرای اینجا اشک ریختن و مویه کردن، سندی بر شرک مسلم توست.

محبت در این سرا جرمی‌ست نا بخشودنی.

دل تو پر شده است از فریاد و فغان.

پناهگاهی نیست برای اشک‌هایت.

مجسمه‌ی مظلومیت اهل بیت در بقیع با تیشه‌ی سیاه پیروان عبدالوهاب اینجا شکل گرفته و تو از پشت این حصار بسته بر این تجسم اشک می‌باری اما در حفاظ مستور دل.

بقیع، اسیر شده در چنگال کرکسان و حتی اجازه‌ی ملاقاتی نیز نیست.

تنها از دور به آرامی می توان نگاهی کرد.

سری تکان داد

دستی بلند کرد...

بغض را باید فرو داد.

اشک را باید فرو خورد.

هیچ نباید گفت که حتی برگ‌های سبز شده از اشک تو را نیز زیر پا له می‌کنند به همان شیوه که گنبد و بارگاه را زیر چکمه‌های حقدشان خرد و نابود کردند.

هشتاد سال می‌گذرد از آن زمان.

همان زمان که در مقابل دیدگان گنبد سبز، لرزه بر اندام سپید رنگ بقیع زدند و آن را دژخیمانه درهم شکستند.

اولین تیشه که بر پیکره‌ی بقیع می‌نشیند، صدایی محزون از عرش، زمین و آسمان را می‌لرزاند.

این صدا... چقدر آشناست.

چقدر محزون است...

چقدر غریب است...

این صدا...

انگار صدای زهراست.

انگار تکرار خاطره‌ی تازیانه و مسمار و درب سوخته است.

این صدا،

صدای شکستن پهلوی فاطمه است.

***

بقیع با نام اسلام به مخروبه ای تبدیل می‌شود.

بهشتی که زیر خروارها خاک دفن است.

هشتاد سال از دفن بهشت گذشته است.

دیگر عادت کرده ایم به زیارت این بهشت مدفون...

عادت کرده‌ایم که دیگر مشتی خاک را به جای گنبدی بر کشیده بر افلاک نظاره کنیم و بگرییم.

عادت کرده‌ایم دم نزنیم و حتی برای خون دلی که از دیده جاری می‌شود نیز تاوان پس دهیم.

گورستان بودن این سرزمین برای همگان شده یک عادت.

هیچ حرف و حدیثی نیست.

هیچ گله و شکایتی نه.

هیچ حرفی از سقیفه نمی‌رود.

بقیع مظلوم و تنهاست.

***

هنگامه‌ی غروب غیر از چند کبوتر آواره بر بستر آن خاک پاک هیچ نمی‌بینی.

تازیانه‌های استعمار همچنان با نام وهابیت بر دوش شیعه ضربه می‌زند.

از بقیع چیزی به جای نمانده جز یک یاد.

یادی غریب از پس پنجره‌های دیوار آجری مدینه.

دل من...

در بقیع جا مانده است و منتظر.

منتظر آنکه باید بیاید و به شمشیرش زنجیر از پای او بردارد و آزادش سازد.

منتظر آنکه بیاید و او را از زیر خروارها خاک بیرون آورد و بر فراز آسمان‌ها افراشته سازد و پرچمش بلند دارد.

منتظر آنکه بیاید و آسمان مه آلود و ابری مدینه را به گرمای آفتاب سان خود روشن و نورانی سازد.

به بغض های دفن شده در گلوی عاشقان اجازه‌ی رهایی دهد و کرکسان را به  قهر خویش به دام اندازد.

ای کاش زودتر‌ بیاید.

بارالها

جلوه ی نورانیش را نشانمان ده

و با دستان قدرتمندش، انتقام هزارساله‌ی پر و بالِ شکسته و خون‌آلود عرشیانِ فرش نشین را باز ستان.

بارالها

ظهورش را نزدیک.... سرش را سلامت و شمشیر پرقدرتش را چونان رعدی، غرش کنان بر سر دشمنان فرود آر.

آمین