لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونهام را تیغ!
های نپریشی صفای زلفکم را دست!
وابرویم را نریزی دل!
لحظه ی دیدار نزدیک است...(اخوان ثالث)
حرفی برای نگاشتن نیست... دیگر نمانده... چند قدمی تا قبله فاصله ندارم و شوق یا بهتر بگویم هراس دیدار بیمارم کرده است.
مسافر الی الله چگونه می توان شدن بدون انقطاع از ما سوی الله... و انقطاع برای بندگان مجذوب خاک، چگونه میسر خواهد گشت؟؟
گفته اند « ما اکثر الضجیج و اقلّ الحجیج»... و من ضجه زنان، تاب نگاه به بالادست را ندارم.
تاب نگارش ندارم.
شاید نباید نوشت... شاید همیشه نبایدنوشت.
شاید برخی اوقات باید سکوت کرد و گوش سپرد.
شاید برخی لحظه ها باید دم بر نیاورد و دست به کار شد.
گاهی سکوت... گویاتر از کلام است.
اما......... چگونه میتواند از پرواز بسراید پرنده ای که همیشه زندانی قفسی طلایی بوده است؟
از ندیده ها گفتن... هنر می خواهد نه؟
اینک منم.
بشری سراپا عصیان.
سراپا کاستی و خطا...
در مقابل پروردگاری کریم که نه به عدلش، که به فضلش مرا بار داده است تا اجازه ای و فرصتی برای بازگشت داشته باشم... باشد که این بنده ی فرّار، به دامان یار باز، باز گردد.
کاش این یک ماه دست کم در خواب غفلت نزیَد.
کاش بیدار شود و قیامتی کند و قامت تنها به اطاعت برکشد.
کاش بتواند رها شود از همه ی بندها و بندگی های جز او.
کاش...
خسته ام از این کویر
این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل
این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف
بادهای بی طرف
دیوهای سر به راه
بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت
این نگاه ناگهان
این هماره در نظر
ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح
سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط
مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان
مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی
اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب
در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم
با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور
تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور
دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف
پشت میله ها رها
این منم در این طرف
پشت میله ها اسیر
دست خستهی مرا
مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر
خسته ام از این کویر. (مرحوم قیصر امین پور)
حلالیت می طلبم... به دعای خیر همگی شما همیشه آشنایان محتاجم... و خدانگهدار...تا بعد...
فَوا أَسَفاهُ مِن خَجلَتی وَ افتِضاحی
بیچاره شدی بشر!
از ابتدا تا حال، فیلمنامهی زندگی روحانیت را از پیش روی میگذرانی؛
آهسته اش میکنی؛ عمیق و دقیق به ظریف ترین نقاطش نظری نقادانه میافکنی؛...
به دقت محاسبه میکنی.
حتی کمی هم با نگاه به وسعت رحمت داورت به خود ارفاق میکنی و با یادآوری ریزبینی او بر خود میترسی!
جمعی و تفریقی...
ضربی و تقسیمی...
مقابل آیینه میایستی و به خود مینگری.
به آنجایی که بودی واینجا که هستی.
نگاهی به پشت سر و جادهای که طی کردی، نگاهی از سر تا به پا و آنچه برایت باقی مانده...
چیست دستمایهی تو؟
چیست آنچه در کاسهی دستانت باقی مانده؟
یک لحظه در مقابل آیینه به خود میآیی...
شگفتا!
تو... ناباورانه عریانی!
عریان...!
بی هیچ پوششی،
بی هیچ تزئینی،
هیچ دستمایهی فخری.
مشت بسته ات را هم که باز کنی، جز پوچی در آن هیچ نمیبینی.
گمانت بود بذرها کاشتهای و اکنون هنگامهی درو رسیده!
گمانت بود جامه بر جامه پوشیدهای و با چه تفاخری گام بر میداشتی!
دستی محکم بر پشتت بود و گمان می کردی خود دیگر راه بلد شده ای و چه خوش می راندی!
دستش را که پس زدی از غرور، گیج و گم و سرگردان رها شدی...
مستی آزادی کودکانه به سراغت آمد.
مست شدی و جامه از هم دریدی.
بی پوشش رها شدی
عریان ماندی...
بیچاره شدی بشر!
و او... هنوز نظاره گر توست به آرامی...
چه بد!
این بود فیلمنامه ی غمناک از دیروز تا به امروزت.
داستان هبوط.
هبوط تو
از اعلی به سفلی
در دفتر حساب و کتاب، نتیجهی جمع و تفریقت زیر نگاه تیز داوری مهربان، جز ذلتِ شرمساری برخاسته از اوج ندانمکاری، هیچ نیست.
زیر سیاههی سیاه اعمالت خطی لرزان می کشی و نتیجه می گیری اینچنین:
بازی تمام! خراب کردی بشر!
ای موسی! مخلوقی را که نزدم عزیزتر از بندهی مؤمن باشد، نیافریدم.
من او را مبتلا کنم به آنچه برای او خیر است و عافیت دهم به آنچه برایش خیر است و من به آنچه بنده ام را اصلاح کند، داناترم. پس باید بر بلایم صبر کند و نعمتهایم را شکر کند و به قضایم راضی باشد تا او را در زمرهی صدیقین قرار دهم.
ای عزیز! هرگاه گرفتاری برایت پیش آمد، به بندگانم شکایت نکن؛ همان طور که من شکایت تو را نزد فرشتگانم نمیکنم در وقت بالا آمدن بدیها و زشتیهای تو.
همانا بنده به وسیلهی نوافل به من نزدیک میشود تا محبوب من میگردد و همینکه محبوب من گشت من گوش او میشوم که با آن میشنود، و چشم او میشوم که با آن میبیند، و زبان او میشوم که با آن سخن میگوید و دست او میشوم که با آن برگیرد و حمله کند. اگر مرا بخواند اجابت میکنم و گر از من بخواهد میبخشم.
به عزت و جلالم قسم من بندهای را که میخواهم رحمتش کنم از دنیا بیرون نمیبرم تا هر خطا و گناهی که کرده است برای کفارهی آن عوض دهم او را یا بوسیلهی بیماری در بدنش، یا تنگی در روزیش یا ترس در دنیایش، پس اگر باز چیزی بماند، مرگ را بر او سخت میگردانم تا آمرزیده بمیره و پس از مرگ دچار عذاب نشود. به عزت و جلالم سوگند من بندهای ر که بخواهم عذاب کنم از دنیا بیرون نمیبرم تا هر عمل نیکی که کرده را پاداش دهم یا بوسیلهی تندرستی، یا فراخی در روزیش یا آسودگی و فراخی در دنیایش و اگر چیزی باقی ماند، مرگ را بر او آسان میکنم.
... و کلمه الله هی العليا
برگرفته از کتاب سخن خدا- سيد حسن شيرازی
هنگام صبح بدان این زندگی به برکت امام عصر عجل الله تعالی فرجه به تو داده شده. پس خدا را به برکت این نعمت شکر کن.
مواظب باش که مبادا این نعمت را در غیر رضای او صرف کنی که مایهی تیره روزی و بار سنگینی تو خواهد شد. پس چنانچه در معرض گناهی قرار گیری به یاد آور که مولایت در ین حالت زشت تو را می بیند. پس به پاس حترام او آن گنه را واگذار و اگر کار خوبی پیش آید به انجام آن سبقت کن و بدان که آن نعمتی ست الهی که خدای تعالی آن را به برکت مولایت به تو بخشیده است و خدای را بر آن سپاس بگذار و آن را به مولایت هدیه کن و عرضه دار:
« یاایهالعزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فأوف لنا الکیل و تصدق علینا أن اله یجزی المتصدقین»
در تمام احوال خاضع و خاشع باش. همچون غلام سر به فرمان حقیری که در خدمت اربابش ایستاده باشد. در هر بامداد و شامگاه بر آن جانب سلام کن. سلام غلامی که مشتاق دیدار اوست و از فرقش در سوز و گداز است. سلام مخلصی که اشکهایش بر گونههایش سرازیر بشد و باور دارد که در خدمت مولایش ایستاده است.
چون هنگام نماز خواندنت فرا رسد حال مولایت را در موقع ایستادنش در پیشگاه خدا متذکر شو و با حضور قلب و خشوع جسم و چشم پوشی از ماسوی الله به آن بزرگوار تأسی بجوی و بدان توفیق یافتنت به این امر جز به برکت مولایت نیست و این عبادت جز به موالات و پیروی و معرفت و سر به فرمان بودنت نسبت به او فزونی نیابد. خدای تعالی منزلت و پاداش و کرامت و افتخار تو را خوهد افزود.
چون از نماز فراغت یافتی، آن حضرت را به سوی خدا شفیع قرار داده که آن نماز را از تو قبول کند و پیش از هر دعایی به دعا کردن برای او آغاز کن به جهت بزرگی حق و بسیاری احسان او بر تو.
هرگاه حاجتی برایت پیش آمد آن را بر حضرتش عرضه کن و به درگاهش زاری کن تا به درگاه خدای تعالی در برطرف کردن آن از تو شفاعت نماید که او وسیلهی خداست و باب الهی که از آن درآیند.
تمامی چیستان زیبای توحید دراین نکته پوشیده است.
از همه نا امید...
به تو تنها امیدوار.
از همه جا خسته...
دل در گرو نگاه تو بسته.
از همه جا رانده...
به سوی تو تنها شتابنده...
که تویی حیات بخش،
تویی تنها رمز،
و اگر رمز نهفته در نگاه تو فاتح قلب قفل شدهی من نباشد، یقین دارم که هیچ چیز دیگر نیست.
همهی گزینه ها خط خورده اند.
همهی کلید ها دور انداخته شده اند.
تمامیگذر واژه ها از آزمون قلب من سرافکنده رد شده اند.
تنها یکی باقی مانده.
تنها گزینه...
تنها کلید...
تنها پاسخ...
تنها طبیب...
تنها امید...
که اگر او نباشد دیگر هیچ نیست و باقی نمانده.
اینست که در قلب مردهی من فریاد سر میدهد... پس او هست...
امیدی هست.
که اگر نباشد؛
که اگر به طرد یا به رد مرا بازگرداند؛
دیگر هیچ کس و هیچ چیز نیست.
پس او هست.
او هست بی طرد کردن
او هست بی رد کردن
واین است به عینیت نشاندن واژهی:
لا اله الا الله
ماه کنعانی من مسند مصر آنِ تو شد
وقت آنست که بدرود کنی زندان را
میلادش مبارک
آیا برای ظهورش آماده ایم؟
اندکی بیندیشیم برای مظلوم ترین فرد عالم.
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
شما خدا را دیده اید؟
خوشحال می شم اگر اینک و اینجا لحظه ای درنگ کنید و با پاسخگویی به پرسش های زیر، بحث را رونق بخشید. مخاطبان این صفحه، کسانی هستند که خداخواهی و خداباوری و خداجویی در رگ و پیشان جریان دارد و با توجه به اظهار نظرهایی که تا کنون کرده اند میدانم بقاء دنیوی را باور نکرده اند و برعکس به بقاء اخروی معتقدند. کسانی که دنیای واپسین برایشان امری یقینی ست و بطور جدی در فکرند که چگونه میتوان زندگی این سرایی را با ابدیت پیوند زد به طوری که دیگر نه غمی بماند و نه اندوهی….
پس توقع دارم از دوستانم که به پرسش های زیر با دقت و تفکر پاسخ دهند حتی اگر لازم شد بارها و بارها با نگاه های متفاوت جواب گویند:
- خدا را چگونه یافتید؟ واضح تر بگویم وقتی به خدا فکر می کنید به چه حسی می رسید؟ چه فکری می کنید؟ خدای شما چگونه است؟
- تا به حال به این جمله ی امیرالمؤمنین دقت کرده اید که هیچ چیزی را ندیدم مگر اینکه خدا را قبل از آن و پس از آن و در آن مشاهده کردم؟ به نظر شما این خدای مشاهده شدنی امیرالمؤمنین چیست؟ و این مشاهده چگونه است؟
- تا به حال به این جمله ی امیرالمؤمنین دقت کرده اید که من خدایی را که ندیده باشم عبادت نمی کنم؟ به نظر شما این خدا چگونه است؟ چه می شود که انسان به جایی می رسد که خدا را می بیند؟؟
- آیا حقیقت دارد که مؤمنین واقعی هیچ حزن و اندوهی ندارند و زندگیشان سراسر شادی و آرامش است؟ این امر چگونه ممکن است؟ آیا شما باور دارید؟
- آیا امکان دارد انسان به جایی برسد که دیگر برای او دریا با صحرا، زندان با جنگل سرسبز، ثروت با فقر فرقی نکند و تمامی اینها به یک صورت در وجودش مؤثر و موجبات تقویت روحی و قرب الهی را برای او فراهم کنند؟
من منتظر پاسخ این پرسش ها هستم. خواهش می کنم حس، تجربه، و طرز تفکر خودتون رو بنویسید نه آنچه فکر می کنید که باید باشد! سپاسگزارم.
=========================================
شاخ نبات عزیز:
خدا را نور آسمانها و زمين يافتم. زيباترين آيه قران به نظرم اين است : الله نور السماوات و الارض
خدا را نزديك تر از رگ گردن به خود يافتم.
وقتي به خدا فكر ميكنم احساس ميكنم تكيه گاه محكمي دارم كه در هر طوفان و بلوايي ميتوانم به او اعتماد كنم و يقينا دستگيرم خواهد بود.
خداي من بسيار مهربان و غفور است. طوري كه هر پنجشنبه با نواي كميل همصدا ميشوم و اشكهايم را در درگاهش ميريزم اما جمعه كه ميشود دوباره همان آش و همان كاسه! اما اين خداي مهربان من است كه دوباره پنجشنبه بعدي با آغوش باز منتظر من ميماند! تا دوباره استغفار كنم.....
خدايي كه امير المومنين در هر چيزي مشاهده كرده همان نور آسمانها و زمين است! ريز و درشت اين دنيا ريشه در تدبير و خلقت خدا دارد پس به هرچيز كه بنگيريم چون نشانه اي از خدا در آن خواهيم يافت او را حاضر و ناظر خواهيم دانست.
وقتي انسان بيش از هرچيز به خلقت آسمان و زمين و انسان و... مي انديشد به وجود خدا پي ميبرد و با خود ميگويد چرا خدا براي من مهرباني عطا كند اما من تسبيحش نگويم؟! اين چنين ميشود كه به يقين ميرسد بايد به باورهاي دروني خود سمت و سويي خدايي بخشد و تضادهاي دروني اش را رفع كند تا هر عملي كه انجام ميدهد در اخلاص صد در صدي باشد ، اينچنين ميشود كه خدا را حتي در كوچكترين مسائل زندگي اش حس ميكند.
هيچ يك از وعده هاي خدا جاي ترديد ندارد. براي مومنين "واقعي" حزن و اندوه ممنوع است! نه به اين شكل كه در زندگي با غمي روبرو نشوند! بلكه به اين صورت كه وقتي مصيبت و يا غمي بر آنها وارد شود گويي خوشي بر آنها وارد شده! توكل و ايمانش به خدا آنچنان عميق خواهد بود كه غمهايشان هم طعم شيريني به خود خواهد گرفت، و اينگونه خواهد بود كه هيچ حزن و اندوهي در آنها راهي نخواهد داشت، زيرا به آرامش حقيقي دست يافته اند.
اعتقاد و باور و عمل انسان كه خالص شود و هر رويدادي در زندگي را حكمتي از جانب خدا بداند آنوقت است كه ديگر همه چيز برايش برابر خواهد بود.
و به قول سهراب در قفسها كركس خواهد بود! و گل شبدر با لاله قرمز يكسان!
===============
امین:
بنظر من دیدن خدا وصف نشدنی است . چرا که خدا نور است.نور از صفات خداست و گفته میشود که این صفت به این معناست که خداوند خود را بر دیگران مکشوف میگرداند اما این نور بر همه یکسان نیست. نور را آنگونه دیدم که سرچشه پایان ناپذیریست از عشق و موهبت های سرشار. یکتای مطلقی که انگیزه ایست برای من تا ابد به مهر ورزیدن به او برخود ببالم .این نور محبوب ازلی ست .مشاهدۀ وسعت، پیچیدگی، زیبائی، و عظمت این نور به درک ما بستگی دارد. نور را فقط با چشم دل دیدم و البته زیبایی خلقت را با چشم سر که بازهم با چشم دل در آنها خدارا دیدم.خدا در دل ماست اما چگونگی وسعت بخشیدن به دلهامان در افکارمان.
خدا همه چیز من است.اورا می پرست و ستایشش می کنم بابت داده هایش ..نداده هایش و نیز گرفته هایش
از دید علی (امیر مؤمنان) علیه السلام..ديده با اينكه او را نمىنگرد انكار نمىكند ، چراکه چهره خدا را در زيبائيهاى هستى مىبيند و انديشه انسان از محسوس به نامحسوس پى می برد و اين خود استدلالى كلامى است ..خدا والا و بالاترین است و در استواى علوى برتر از همه چيز تجلى مىكند .علی علیه السلام درک می کرد : خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است که مناجاتش سکوت شب را می شکست. علی را کجا و قضاوت ما کجا؟؟؟؟؟؟؟على از عرفان به علم ميگرايد و از پديدههاى هستى و آيات آفرينش سخن مىگويد كه با شناخت علمى طبيعت و در پىگيرى حس و تجربه و از مسير علم هم ميتوان بخدا راه يافت .علی بجائى ميرسد كه پاسخ هزاران چراها و چگونههاى ما را يك كلمه ميدهد و آن كلمه خداست .
یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
وقتی سوز عشق به حد اعلی رسید ، خداوند عاشق را به سمت"خود" می کشد و آغوشش را برای مومن باز می کند . . سوز و گداز در مرام عاشقان خدا به این دلیل محبوب است که کلید ورود به عالم معنویت است . حال این عالم معنویت پاداش کسانیست که حزن و اندوه دنیوی ندارند و به خدا رسیده اند. چرا که خدارا در همه چیز می بینند. غم وشادی..حزن واندوه ...همه و همه چیز.
استنباط ما از حزن و اندوه چیست؟
اندوه حالتی انفعالی می باشدو زمانی به انسان دست می دهد که فرد ، عزیز یا چیز گرانبهایی را از دست بدهد ویا حادثه ناخوشایندی برایش اتفاق بیفتد
===============
محمد علی پرنژاد:
يه طنز مذهبي ميگه يه مسيحي وقتي تو دريا گير افتاد و ديد همه مسافرا كه مسلمون بودن ميگن يا اباالفضل (ع)
اونم گفت و نجات يافت
خدا چيزي كه در ضمير ماست يعني اگه نباشه ما مخلوقش نيستيم
اينكه ما نميبينيمش حضور رو باور نداريم
وقتي كودكيم خدارو تو سينه مادر ميبينيم
كم كم بابا مون ميشه خدامون
تا عاقل شي
يا به اصطلاح بالغ
اونجا خدارو از مخلوق جدا مي كنيم ولي هرگز نمي تونيم بگيم به بزرگتر نياز نداريم
نمي دونم از مركز ثقل چيزي يادتون مياد يانه
ولي خونده بوديم هرجسمي يه مركز ثقل داره نقطه ايي كه اگه از اون نقطه اويزون بشه در حالت تعادل مي مونه
حالا تا حالا فكر كردين مركز ثقل بدن ما كجاست ؟
ميگم ناف ماست
امتحان كنيد
اگه مارو از نالف اويزان كنن به حالت تعادل قرار مي گيريم
در حقيقت ناف ما مركز تقارن بدن ماست حالا اين نقطه وقتي به مركز ثقل كره زمين تزديك شد ما آرامش داريم
حالا ميدونين مر كز ثقل زمين كجاست
ميگم......................... خونه خدا
براي همين رو به قبله راحت تر مي خوابيم
حالا نتيجه
خدا مابين همه چيزهايي است كه ما مي تونيم ببينيم
در اينه چي ميبينيم ؟
خودمونو؟
چه جوري ؟
ما كه بيرونيم ؟
درسته ما در اينه نوري رو ميبينيم كه عكس مارو بهمون نشون ميده
اون نور خداست
الله نور السموات والارض
پس ما هر لحظه خدارو ميبينيم
علي(ع) هم همينو گفت
ما نفهميديم
كافي حضور رو باور كنيم
تا حالا تونستين جلوي دوربين دروغ بگين يا كلك بزنين در حاليكه ميدونين شب تلويزيون نشونتون ميده ؟
نه
چرا؟
چون حضور مخاطب رو باور كردين
ولي چون حضور خدارو باور نداريم راحت دروغ ميكيم
و..........
فأن طَرَدتَنی مِن بابِک فَبِمَن اَلوذ
و إن رَدَدتَنی عَن جَنابِک فَبِمَن أَعوذ...
اینک با این اوضاع و احوال زار دل من اگر راهم ندهی به بارگاه حیات، با این قلب دست و پا شکسته به کجا پناه برم؟ و اگر بازم گردانی از همان راه و مرا به حال خود واگذاری به چه مفری بگریزم؟
دیگر چه امیدی میماند؟
اصلا ممکن است؟!
ممکن است اینگونه حال زار مرا ببینی و به تازیانهی طرد روی از من بازگردانی و اذن دخولم ندهی و مرا زار و ناتوان پشت دربت نگاه داری؟ در حالیکه قلبم به آخرین تپش های حیات زنده است و بین دوزخ و بهشت سرگردان و مضطرب؟؟
تو خود بگو...
اگر پاسخی از تو نگیرم دیگر چه دستگیرهای؟
چه منبع مهری؟
چه بخشایندهای؟
چه حیات بخشی؟
خودت بگو...
بگو جز تو فریاد رسی هست؟
دلم بر نمیتابد بگویم اگر ردم کنی...!
دلم روا نمیدارد در اندیشه بگذرانم اگر بازم گردانی...
نه..
مگذار زبان اینگونه در دهان بگردانم حتی در خاطر اینگونه آورم که همچون تویی مهربان، غفار، جبار...
مرا تنها ...
بی پشت...
بییار و درمانده،
اسیر و بی پناه،
در پشت درب های طرد از رحمتش نگاه دارد،
یا نه حتی... بازم گرداند به ناامیدی.
که آنگاه دیگر مرگ حتمیست.
چراکه اگر یک پاسخگو باشد در عالم تنها تویی...
اگر یک طبیب باشد در کائنات تنها تویی... و تو؛
اگر به سلامی یا جواب سلامی دل مردهی مرا شاد نکنی هیچ کس نیست.
اگر هیچ کس نیست جز تو، .............پس تو هستی بی شک..
و اگر تو نباشی.................. دیگر جز تو نیست...
رمز نهفته در معنای لااله الا الله همین است.
سر بر خاک ندامت و شرمساری ست.
چشم لبریز از اشک حسرت، یارای نگاه به آسمان را ندارد.
دست ها بهم فشرده و مضطرب.
قلب در تپشی مضطربانه نزدیک است از سینه بیرون زند.
تمامی وجود به عجز و درماندگی در پیشگاه عظمت کبریاییِ تنها پناهگاه عالم، تنها منبعِ مهر جاویدان، تنها نگاه مهربان،
فریاد شده اند و مینالند.
حکایت انسان درماندهی از همه جا رانده با قلبی نیمه جان بر سر دست در عرش کبریایی خداوند اینگونه است.
او اینک... از حال دل زار و ناتوان خویش آگاه است.
از عمق فاجعه خبر دارد و بَدا که میداند خود به دست خویشتن به این مایه عذاب مبتلا گشته است و این است که حسرت و ندامت او را افزون میکند.
در بیابان به دنبال آب زیاد دویده؛
سراب ها دیده و آب ندیده؛
زخم ها بر بدنش افزون از ستاره؛
رگ های قلبش دیگر از خون حیات تهی...
تنها کورسویی بوده که همواره نگذاشته از پا درآید و از نفس افتد و تسلیم مرگی حقیرانه شود؛
یک کورسو...
یک راه نجات...
تنها راه نجات...
همهی درب ها پشت سرش بسته؛
همهی سدها پشت سرش شکسته...
خستهی خسته
بال و پر شکسته
اینک در مقابل دروازهی مهر تو ایستاده.
نه ایستاده که کمر خم کرده به شکستگی و زاری...
سر بر خاک گذاشته،
صورت عجز، به ذلت بر زمین ساییده،
میگرید و مینالد.
و تنها تو را میطلبد.
اینست داستان نفس دست از جان شسته که در آخرین تپش های خویش تو را میخواند ویقین دارد تویی نهایت خواسته اش و آرزویش و طلبش.
تویی تنها جبران کنندهی شکستگی ها.
تویی تنها نجات بخش او از تیرهای مسموم مرگ که بر جای جای این قلب مقلوب وارد شده و هیچ جای سالمیباقی نگذاشته. و خوب می داند تویی تنها مقلب القلوب...
تو
و نه هیچ کس غیر تو.
و همین میشود حقیقت معنای « لا اله الا الله»؛
چقدر خوشحالم که هنوز هستند کسانی که عشق های مجازی حتی برترینش سیرابشان نمی کند و در پی تحصیل عشق بی نهایت بندگی می کنند و بر این بندگی مفتخرند.
و این خداست ... فراموش شده ترین وجود... اصل... و همان محبوب که تا لب تر کنیم و حتی اگر بازیگوشی های کودکانه مان از یادمان ببرد که لب ترکنیم تا مایحتاجمان را بخواهیم!!!!!!!! بی منت و به نیکوترین وجه تقدیممان می کند و تنها خواسته اش اینست: بنده ی من.... مراقب باش... می خواهمت.
بس می کنم .
دوست عزیزی از وبلاگ راهیان حضور نوشته ای برای من به یادگار گذاشت از دست نوشته های دانشجوی شهید ناصر باغانی... آنقدر سرشار از عطر نوشته هایش شدم و سرخوش که حیف دیدم وبلاگم را از عطر حضورش خالی بگذارم. با اجازه از نگارنده ی وبلاگ راهیان حضور آن را در پست جدید درج می کنم.... گوارایتان باد:
***
نامه ای به بهشت
سخنم را در باره عشق آغاز می کنم. ما را به جرم عشق مواخذه می کنند گويا نمی دانند که عشق گناه نيست. معبودا، خداوندا، عاشقا، مرا که آفريدی عشق به پستان مادر را به من یاد دادی، اما بزرگتر شدم ديگر عشق اوليه مرا ارضا نکرد. پس عشق به پدر ومادر را به وديعت نهادی، مدتی گذشت، ديگر عشق را آموخته بودم اما به چه چيز عشق ورزيدن را؟
به دنيا عشق ورزيدم، به مال ومنال دنيا عشق ورزيدم. به دانشگاه عشق ورزيدم. اما همه اين هابعد از مدت کمی جای خود را به عشق حقيقی واصيل داد. يعنی عشق تو، فهميدم که عشق به تو پايدار است و ديگر عشق ها دروغين است. فهميدم که "لا ينفع مال ولا بنون".
فهميدم که وقتی شرايط عوض شود "يفرا المرء من اخيه و امه و ابيه وصاحبته وبنيه"، پس به عشق تو دل بستم.
پس از چندی که با تو معاشقه کردم به يکباره به خودم آمدم و ديدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم و تو بزرگتر از آنی که معشوق من قرار گيری. فهميدم در اين مدت که فکر کرده ام که عاشق توهستم اشتباه می کردم.
دنبال تو می آمدم. من وقتی توجه می کنم می بينم که گاهی اوقات در دام شيطان افتاده ام ولی باز به راه مستقيم آمده ام. حال می فهمم اين تو بودی که عاشق بنده ات بوده ای و هر گاه او صيد شيطان شده تو دام شيطان را پاره کردی و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه يک شب او را ببينی، حال می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی.
بنده را چه، عاشق تو شود.
آری، تو عاشق من بودی و هر شب مرا بيدار می کردی وبه انتظار يک صدا از جانب معشوقت می نشستی. اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم ومی خوابيدم. اما تو دست بر نمی داشتی وآنقدر اين کار را ادامه می دادی تا بالاخره من گريز پای را به چنگ آوردی و من فکر می کردم که با پای خود آمده ام و چه خيال باطلی. اين کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود. مرا که به چنگ آوردی به صحنه جهادم آوردی تا به دور از هر گونه هياهو به من عشق ببازی ومن در کار تو حيران بودم و از کرم تو تعجب می کردم. آخر تو بزرگ بودی ومن کوچک، تو کريم بودی و من لئيم، تو جميل بودی ومن قبيح. تو مولا بودی و من شرمنده از اين همه احسان تو بودم.
کمند عشقت را محکمتر کردی ومرا به خط مقدم عشق بردی و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نيکو شرابی بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولين جرعه آن را که نوشيدم، مست شدم و در حال مستی تقاضای ديگری کردم. اما اين بار تو بودی که ناز می کردی، پياله ام را شکستی، هر چه التماس کردم که جامی ديگر بده تا از حجاب جسمانی بياسايم ندادی و زير لب به من خنديدی و پنهانی عشوه کردی.
اکنون من خمارم و پياله به دست، هنوز در انتظار جرعه ای ديگر از شراب عشقت به سر می برم.
ای عاشق من، ای اله من پياله ام را پر کن ومرا در خماری مگذار، تو که يک عمر به انتظار نشسته بودی حال که به من رسيده ای چرا کام دل بر نمی گيری ؟
چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشته ای، اگر بدانم که خريدار متاعم نيستی و اگر بدانم که پياله ام را پر نمی کنی، پياله، پياله را خود می شکنم ومتاعم را به آتش می کشم .................