بسیاری از مردم نمی دانند کسی منتظرشان است تا نزدش بروند و سیراب شوند.
فقط کافی است که دستشان را دراز کنند تا بگیرند آنچه را که می خواهند و نیاز دارند...
(دریافتی کوتاه از دیالوگ سریال جابربن حیان)
دیشب که به طور اتفاقی بر روی کانال قرآن این قسمت از سریال را دیدم دل و دیده ام بدجور لرزید!...
هیچ احساس کرده ای؟
گاهی اوقات هرچقدر هم که بخواهی نادیده اش بگیری.... سایه ی محبتش مدام تعقیبت می کند و دلت را گرو می گیرد.
یک مرتبه چشم باز می کنی و می بینی که اسیری...
بی درنگ تا نام آن آشنا را می شنوی... دل و دستت می لرزد و آب دیده از دیدگانت خود به خود جاری می شود و حس می کنی که دوری... اما سخت عاشق.
چه توان کرد با این دوری؟
نه می توان از عاشقی دست کشید که امری است ازلی....
نه درد دوری را می توان تاب آورد...
مگر اینکه همچون من! دست به انکار زد... سر به بازی ها و سرگرمی های روزگار مشغول کنی تا گم شوی ... نفهمی... نبینی... چون می خواهی درد نکشی... دردی که اگر خوب بفهمی اش از هزاران لذت برتر است...
دردی که اگر خوب درکش کنی دیگر هیچ مصیبت زمینی را مصیبت نخواهی دید چرا که یک مصیبت در زندگی ات کمر تمامی مصائب و سختی ها را شکسته... دیگر مصائب تیر مشقی اند... خارشی... شاید هم تلنگری که برخی از مهمات را فراموش نکنی.
آه ... که ما با خود چه کردیم؟
چه دردی را فراموش کردیم و چه دردهایی را جایگزین؟
دردی که وجودش تمامی دردهای دنیایی مان را سکون می بخشد و آرام می کند.
به خود می گویم: به هوش باش!
اگر می بینی سردرگمی... خسته ای... درمانده ای... بی چاره ای...
این ها همه علامت است...
دست از دست پدر رها کردی... حق داری سردرگم باشی.. خسته باشی.. درمانده باشی.. بی چاره باشی...
این مصیبت کسی است که دست از دست پدر جدا می کند و می اندیشد خود می تواند قدم از قدم بردارد!!!!
سلام.
دیدن زندگی نه از پایین و جزئی بلکه کلی و از بالا بسیار افشا کننده است.
افشا کننده ی رازهایی آسان و ژرف...
اینکه که هستی و چه می کنی و چرا می کنی؟ این که در کودکی چه بودی و که بودی و دیگران با تو چه کردند...تا اینکه "تو" شدی!
حقیقت این است... هرچه هست درون من است. هرچه بیرون می بینم... درونم تجربه کرده ام و در واقع من واقعیت تلخ یا شیرین درون خود را بیرون هم می بینم...
گیج کننده است نه؟!
چه بخواهی و چه نخواهی واقعیت همین است... اگر دقیق تر فکر کنی می فهمی دنیای واقعی که می پنداشتی واقعی است... در واقع نیست! تو آن را درست کردی و در آینده هم تو آن را می آفرینی!
هرچه پیش بیاید... بهشت یا دوزخ... از ثمره ی تلاش توست. منتها ظاهرا در دنیای واپسین این حقیقت به ما فهمانده می شود... اما در این دنیای مجازی... ما بر آنیم که در جستجوی حقیقت برآییم و این است درس بنیادین ما.
ایمیلی بسیار جالب و در این راستا به دستم رسید که بسیار مناسب دیدم در این پست قرارش دهم. باشد که تلنگری بر روح و روانمان باشد برای دیگرگونه زیستن...
ده قانون زیبای زندگی:
قانون یكم: به شما جسمی داده میشود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست.
قانون دوم: در مدرسهای غیر رسمی و تمام وقت نامنویسی كردهاید كه "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درسها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرحریزی كنید
قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزیهای گهگاهی، آزمایشهای ناكام نیز به همان اندازه آزمایشهای موفق بخشی از فرآیند رشد هستند
قانون چهارم: درس آنقدر تكرار میشود تا آموخته شود. درسها در اشكال مختلف آنقدر تكرار میشوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید میتوانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراين بهتر است زودتر درسهايتان را بياموزيد
قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درسهایتان را نیز باید بیاموزید
قانون ششم: قضاوت نكنيد، غيبت نكنيد، ادعا نكنيد،سرزنش نكنيد،تحقيرو مسخره نكنيد، وگرنه سرتون مياد. خداوند شما را در همان شرايط قرار ميدهد تا ببيند شما چكار ميكنيد.
قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمیتوانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره
خودتان میپسندید یا از آن بدتان میآید.
قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه میكنید، بستگی به خودتان دارد.
قانون نهم: جوابهایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید.
قانون دهم : خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد
نظرتون چیه؟
دیشب بارانی بود.
جای هرکس که زیر باران نبود خالی...
جای هرکس که در کوچه پس کوچه ها... بی دلیل یا با دلیل قدم نمی زد خالی...
جای هرکس که دلش نگرفته بود... خالی
جای هرکس که تا به حال عاشق نشده بود... خالی...
دیشب اینجا بارانی بود.
به آیینه ات اگر نگاهی انداخته باشی...
اگر احیانا به جای آن چه دلت می خواهد...
به جای افکارت... رؤیاهایت...
به جای دوست و آشناها...
به جای اوهام و تخیلاتت..
"خودت"...
"خود خودت" را دیده باشی...
شاید برنجی!
شاید خشمگین شوی...!
شاید با آیینه قهر کنی...
کمتر پیش می آید لبخند بزنی... آن هم بار اول... وقتی با غریبه ای مثل خودت رو به رو می شوی!
غریبه نیست... نگاه کن!
سال هاست در وجودت پنهان شده و تو بی خبری! نگاه کن!
مباد روزی آید که چشم بر او بدوزی و هیچ نبینی... هیچ حس نکنی... هیچ نشنوی...
یا جور دیگری ببینی... کسی را ببینی که هیچ کس نمی بیند و ندیده است...
کسی که تو نیستی...- این را دیگران می گویند-...
مباد روزی آید که فریب خودت را بخوری ... آیینه را اگر بشکنی به از این است که خودی را در او ببینی که آیینه نشان نمی دهد... تو نشان آیینه می دهی.
روزهایت................ب ا ر ا ن ی............